تبليغاتX
کروکودیل قرمز اين وبلاگ اصولا براي گاز گرفتن ايجاد شده و نويسنده اش كروكوديل قرمزي است كه گاز گرفتن را وظيفه ي خود مي داند

کروکودیل قرمز

من گاز می گیرم پس هستم

نابلدي، دروغ، دزدي، تظاهر، خودخواهي، بي‌فرهنگي و بي‌ادبي در وبلاگ‌هاي ادبي!

موضوع وبلاگ‌هاي ادبي واقعا آزاردهنده است. فقط تعداد معدودي از وبلاگ‌هاي ادبي واقعا ادبي هستند و تعداد بسيار زيادي از آن‌ها به اشخاصي تعلق دارند كه نه سابقه‌ي ادبي دارند و نه چيزي از ادبيات مي‌فهمند و نه حتي سواد درست نوشتن را دارند! (نابلدي) - براي اين افراد ساده‌ترين كار اين است كه يك وبلاگ باز كنند و اشعار شاعران مطرح و غيرمطرح را در آن كپي كنند كه معمولا هم اين كپي‌كاري بدون درج اسم شاعر انجام مي‌شود و در خيلي از موارد هم نويسنده‌ي وبلاگ آن اشعار را به نام خود منتشر مي‌كند يا گاهي اوقات يكي دو كلمه را در شعر عوض مي‌كنند و كلمات مورد نظر خودشان را وارد مي‌كنند تا اين شبهه را ايجاد كنند كه شعر واقعا مال خودشان است. (دروغ و دزدي) - در بعضي از وبلاگ‌ها هم كپي‌كاري صورت نمي‌گيرد و صاحب وبلاگ نوشته‌هاي خودش را منتشر مي‌كند اما اين نوشته‌ها به قدري ضعيف و مبتذل هستند كه اصولا گذاشتن نام شعر بر آن‌ها توهيني است به ادبيات! اين دسته از افراد چون از دنياي واقعي ادبيات به دور هستند معمولا هم فكر مي‌كنند كه براي اين كه كسي به اصطلاح اديب و شاعر باشد بايد حتما به جاي سلام بگويد درود و به جاي مرسي و ممنونم بگويد سپاسگزارم و استفاده از اين كلمات و جملات به انسان ژست روشنفكري و اديبانه مي‌دهد! در حالي كه يك شاعر هم يك آدم عادي است كه مانند بقيه‌ي اعضاي جامعه حرف مي‌زند و رفتار مي‌كند و از سيارات ديگر به كره‌ي زمين نيامده كه لحن حرف زدنش با بقيه‌ي مردم متفاوت باشد. شاعرها هم وقتي همديگر را مي‌بينند مي‌گويند سلام يا اگر بخواهند از كسي تشكر كنند مثل بقيه‌ي مردم مي‌گويند مرسي يا متشكرم يا ممنونم. اين الفاظ مثلا اديبانه را فقط كساني به كار مي‌برند كه تا حالا حتي يك شاعر را از نزديك نديده‌اند تا بفهمند كه شاعر هم يك آدم عادي است و مثل بقيه‌ي مردم حرف مي‌زند! حتي خود همين افراد هم كه چنين كلمات و الفاظي را در نوشته‌هايشان به كار مي‌برند هرگز در دنياي واقعي وقتي با كسي برخورد مي‌كنند به جاي سلام نمي‌گويند درود يا به جاي ممنونم نمي‌گويند سپاسگزارم و اين كلمات را فقط در نوشته‌هايشان استفاده مي‌كنند تا همان ژست اديبانه را كه فكر مي‌كنند با اين كلمات به دست مي‌ايد به خود بگيرند! (تظاهر) - جالب اينجا است كه اين افراد معمولا هم دچار اين توهم مي‌شوند كه خيلي هم شاعر خوبي هستند و اديبانه حرف زدن را هم كه بلدند(!) بنابراين در وبلاگ‌هايشان خودشان را هم خيلي تحويل مي‌گيرند و براي خودشان به اصطلاح نوشابه‌ي خارجي باز مي‌كنند كه ما چنينيم و چنانيم! (خودخواهي و تكبر بدون دليل) - با اين كه اگر گذر يك نفر كه با ادبيات آشنا باشد به وبلاگ اين قبيل افراد بيافتد معمولا زحمت خواندن و نظر دادن راجع به نوشته‌هاي بي‌مايه‌ي اين افراد را به خود نمي‌دهد و وبلاگ را مي‌بندد و مي‌رود اما اگر يك نفر هم دلش بسوزد و بخواهد به اين افراد راهنمايي يا مشاوره‌اي ارائه دهد غالبا با واكنش تند نويسنده‌ي وبلاگ روبرو خواهد شد كه نه تنها از نقد شدن نوشته‌هايش و تذكراتي كه در باب بهتر نوشتن و صحيح نوشتن به او داده‌ايد خوشحال نخواهد شد بلكه معمولا كامنت‌هاي تعريف‌آميز چهار نفر كه سطح سوادشان در حد خود اوست را به رخ‌تان خواهد كشيد و به واسطه‌ي همين تعريف‌هاي آبكي و از روي ناآگاهي خود را شاعر بزرگ و شما را ابله و كودن توصيف خواهد كرد و در بيشتر موارد الفاظ ركيك و فحش‌هاي زير كمر را نيز تا آنجا كه بلد باشد نثار شما خواهد كرد! (بي‌فرهنگي و بي‌ادبي) - خود من كه بارها از سر دلسوزي و به اميد اين كه چيزي به اين افراد ياد داده باشم برايشان كامنت گذاشته و راهنمايي‌هايي كرده‌ام تقريبا در همه‌ي موارد با همين طرز برخوردها روبرو شده‌ام.

اين افراد فكر مي‌كنند كه شعر گفتن كار سختي نيست و هر كسي كه چهار تا كلمه را پس و پيش بنويسد و چهار تا هم درود و سپاس وارد جملاتش بكند مي‌شود شاعر! من گاهي از اين دست افراد سوال مي‌كنم كه چرا به جاي شعر گفتن نمي‌روند نقاشي بكشند و آن‌ها را در يك گالري نقاشي نمايش بدهند يا چرا مثلا مجسمه‌سازي نمي‌كنند يا عكاسي نمي‌كنند؟ جواب واضح است چون آن‌ها اين كارها را بلد نيستند و به خودشان جرات نمي‌دهند كه كاري را كه بلد نيستند انجام بدهند و آن را در معرض ديد عموم هم بگذارند اما انگار در اين ميان ادبيات مستثني است و هر كسي به خودش اين اجازه و جرات را مي‌دهد كه شعر بنويسد و منتشر هم بكند! آيا واقعا شعر گفتن آسان‌تر از نقاشي كشيدن است؟! آيا چون ابزار شعر گفتن كه كلمات هستند در دسترس همه هست پس همه با هر سطح سواد و آگاهي‌اي مي‌توانند شعر بگويند؟! مسلم است كه ابدا اين‌طور نيست و شعر و داستان نوشتن مثل هر هنر ديگري احتياج به ذوق و علاقه و استعداد و آگاهي داشتن به قواعد و ملزومات آن هنر و مطالعه و يادگيري و تمرين و ممارست زياد دارد. ادبيات آن‌قدرها هم كه اين افراد فكر مي‌كنند بي‌پدر و مادر و يتيم نيست كه هر كسي به خودش اجازه‌ي مدعي شدن بدهد!

در يك كلام، خواهر من، برادر من بلد نيستي ننويس! اول ياد بگير بعد بنويس!

Me :)
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:6  توسط کروکودیل قرمز  | 

شنيدي صغري خانوم با اجنه ارتباط داره خواهر؟!

اصولا بازار شايعه در ايران بسيار داغ است و مردم تمايل زيادي به شنيدن، توليد كردن و دامن زدن به شايعات دارند. شايعاتي كه گاه آن‌قدر غيرواقعي مي‌نمايند كه شايعه بودن‌شان به شدت واضح است اما باز هم گفته و شنيده مي‌شوند و حتي بعضي‌ها قسم مي‌خورند كه پسرخاله‌شان از نزديك شاهد و ناظر ماجرا بوده! براي مثال چند سال پيش كه قيمت دلار در ايران به تازگي به مرز هشتصد تومان رسيده بود شايع شده بود كه جرج دبليو بوش رييس‌جمهور پيشين آمريكا در يك مصاحبه‌ي تلويزيوني با در دست داشتن يك اسكناس يك دلاري در دست راست خود و يك اسكناس هزارتوماني در دست چپ خود گفته است كه من اين دو را با هم برابر خواهم كرد!! اين شايعه در ايران دهان به دهان مي‌گشت و همه هم مدعي بودند كه اين مصاحبه را خودشان يا پسرخاله‌شان از تلويزيون ديده‌اند! كاملا واضح است كه رييس‌جمهور بزرگ‌ترين ابرقدرت دنيا چنين كار سخيف و مسخره‌اي را كه به هيچ‌وجه در شان و پرستيژ يك رييس‌جمهور نيست انجام نمي‌دهد اما اين نكته‌ي واضح اصلا از محبوبيت اين شايعه در ايران چيزي كم نكرد و اين شايعه هم‌چنان تا مدت‌ها نقل مي‌شد و با دروغ‌گويي نقل‌كنندگان كه خودشان شاهد اين صحنه بوده‌اند نيز همراه مي‌شد.

نمونه‌ي بارز ديگري كه شايعات بي‌اساس و بعضا مسخره پيرامون آن در ايران رواج دارد خواننده و سرگرمي‌ساز شهير آمريكايي مايكل جكسون است. البته شايعات پيرامون مايكل جكسون تقريبا در تمامي دنيا رواج دارد اما بعضي از شايعات درباره‌ي مايكل جكسون فقط در ايران گفته و شنيده مي‌شوند كه نمونه‌ي برجسته‌ي آن تغيير جنسيت دادن مايكل جكسون است!! اين شايعه به كرات در ايران گفته شده كه مايكل جكسون تغيير جنسيت داده و خود را به زن تبديل كرده و حتي در رسانه‌هاي ايران هم بازتاب داشته! واقعا مايه‌ي تاسف است كه حتي رسانه‌ها هم در ايران شايعه‌ساز و پخش‌كننده‌ي شايعات بي‌اساس هستند و به خود زحمت نمي‌دهند كه با يك جستجوي ساده در اينترنت از صحت و سقم ماجرا باخبر شوند وحتي بعضا اين رسانه‌ها آگاهانه و با قصد و نيت خاصي به چنين شايعاتي دامن مي‌زنند كه اين ديگر واقعا شان يك رسانه را كه اطلاع‌رساني صحيح به مردم است زير سوال مي‌برد. مايكل جكسون هيچ‌گاه در طول عمر خود تغيير جنسيت نداد و حتي تمايلي هم به اين كار نداشت و اصولا چرا يك چنين خواننده‌ي بزرگي بايد چنين كاري انجام دهد؟ او كه به عنوان يك خواننده‌ي مرد معروف و مشهور شده چرا بايد با تغيير جنسيت دادن خود را با خطر از دست دادن خيل عظيمي از طرفداران مواجه كند؟ و تازه اين نكته نيز بسيار جالب است كه كساني كه چنين شايعه‌ي احمقانه‌اي را نقل مي‌كرده و مي‌كنند آيا به خود زحمت اين را نمي‌دادند كه حداقل يك نگاه به تصوير مايكل جكسون بياندازند و از خود بپرسند اگر مايكل جكسون زن شده پس سينه‌هايش كجا هستند؟! اين خواننده‌ي بزرگ آمريكايي در اكثر كنسرت‌ها و ويديوكليپ‌هايش گاهي فقط با يك تي‌شرت نازك سفيد كه بي‌شباهت به زيرپيراهن نبود بر روي صحنه ظاهر مي‌شد و گاهي حتي همان را نيز پاره مي‌كرد و اگر او زن شده بود قاعدتا بايد برجستگي سينه‌هايش حداقل در اين صحنه‌ها آشكار مي‌شد! البته براي نپذيرفتن چنين شايعه‌ي احمقانه‌اي هيچ نيازي به چنين استدلالي وجود ندارد چون اين حرف به قدري مسخره است كه واقعا بايد در صحت عقل گويندگان آن شك كرد و همان‌طور هم كه گفتم اين شايعه فقط در ايران رواج دارد و احتمالا مردمان بقيه‌ي كشورهاي دنيا آن‌قدر منطق سرشان مي‌شود كه چنين شايعه‌ي مزخرفي را باور نكنند و دامن نزنند!

حال كه به شايعات پيرامون مايكل جكسون پرداختيم بد نيست واقعياتي از زندگي اين هنرمند بزرگ جهان را هم در اين‌جا نقل كنم تا هم جوابي به يك سري از شايعات ديگر پيرامون او باشد و هم خوانندگان را كمي بيشتر با شخصيت اين اسطوره‌ي موسيقي آشنا كند.

مايكل جكسون كه موسسه‌ي ثبت ركوردهاي گينس به او لقب مشهورترين انسان زنده‌ي روي كره‌ي زمين را داده بود بزرگ‌ترين هنرمند و سرگرمي‌ساز تمام دوران‌ها محسوب مي‌شود. هم‌چنين نام او به عنوان خيرترين انسان جهان نيز در كتاب ركوردهاي گينس به ثبت رسيده است. عوايد بسياري از تورها و آهنگ‌هاي او به خيريه اختصاص داشت و هم‌چنين او آهنگ‌هاي زيادي را نيز به خيريه و يا كارهاي فرهنگي اختصاص داد كه از مشهورترين آن‌ها مي‌توان به آهنگ We Are The World اشاره كرد كه پرفروش‌ترين تك‌آهنگ تمام دوران‌هاست و عوايد آن به كشورهاي آفريقايي اختصاص دارد و يا آهنگ Gone Too Soon كه در هنگامي كه بيماري ايدز تقريبا ناشناخته بود توجهات جهاني را به سمت اين بيماري و مبارزه با آن جلب كرد. همين‌طور آهنگ‌هاي بسيار ديگري از اين هنرمند به موضوعاتي مانند بي‌خانمان‌ها، جنگ، تبعيض‌نژادي، محيط زيست، اخلاق و لزوم تغيير ديدگاه‌هاي انسان‌ها، كثيف بودن پول و پول‌پرستي، فقر، نجات دنيا و ... اختصاص دارد. او حتي هنگامي كه در يك حادثه هنگام ضبط يك تبليغ تجاري براي پپسي دچار سوختگي از ناحيه‌ي سر شد، يك و نيم ميليون دلاري را كه پپسي به عنوان غرامت به او پرداخت كرد به تاسيس يك مركز سوانح سوختگي اختصاص داد. او در مزرعه‌ي معروف خود به نام نورلند يك شهربازي با وسايل گوناگون و سينما درست كرده بود و بچه‌هاي فقير يا بيمار را به اين مكان مي‌آورد تا از اين وسايل به رايگان استفاده كنند و هم‌زمان از بودن در كنار اين هنرمند محبوب لذت ببرند. مايكل هم‌چنين بنياد خيريه‌اي به نام Heal The World را نيز تاسيس كرده كه به وضعيت كودكان رسيدگي مي‌كند. قسمتي از صحبت‌هاي مايكل با گروه نوازندگان و رقصنده‌هايش در هنگام تمرين براي اجراي آخرين تور او كه به دليل مرگ نابه‌هنگام اين اسطوره هرگز اجرا نشد اين است: «ما لطمات زيادي به زمين وارد كرده‌ايم و فرصت چنداني براي جبران اين خسارات نداريم، بنابراين ما پيام مهمي براي مردم داريم. ما بايد عشق را به دنيا برگردانيم و دنيا را از اين وضعيت نجات بدهيم، خدا حفظ‌تان كند.» مايكل جكسون در طول فعاليت حرفه‌اي خود 392 جايزه و ركورد مختلف را به نام خود ثبت كرده كه بيش از هر هنرمند ديگري در دنيا است و اين در حالي است كه بسياري از جوايز موسيقي دنيا در زماني پايه‌گذاري شدند كه مايكل پنج يا شش آلبوم اول خود را منتشر كرده بود و طبيعتا بابت آن‌ها نمي‌توانست جوايز اين موسسات را به خود اختصاص دهد. آلبوم تريلر مايكل براي مدت 37 هفته در جدول بهترين آلبوم‌ها شماره‌ي يك بود كه اين ركورد تا كنون شكسته نشده، مايكل تنها هنرمندي است كه تخمين زده مي‌شود بيش از يك ميليارد از آلبوم‌ها وتك‌آهنگ‌هاي او به فروش رفته است، آلبوم تريلر به تنهايي با فروش بيش از 104 ميليون نسخه با اختلاف بسيار زيادي نسبت به آلبوم آكروپوليس ياني در صدر پرفروش‌ترين آلبوم‌هاي جهان قرار گرفته، او هم‌چنين جوان‌ترين خواننده‌اي است كه به ليست US Single Chart راه يافت در سن 11 سالگي! مايكل هم‌چنين با موزيك‌ويديوهاي خود سبك جديدي را در ساختن كليپ‌هاي موسيقي پايه‌گذاري كرد كه امروزه فراگير شده است و آن سبك داستاني است كه يك آغاز، يك بدنه و يك پايان دارد، تا پيش از مايكل خوانندگان در كليپ‌هاي موسيقي خود فقط در برابر دوربين آواز مي‌خواندند و اين سبك داستاني اولين بار با موزيك‌ويديوهاي مايكل پايه‌گذاري شد و به سرعت مورد تقليد خوانندگان ديگر قرار گرفت. مايكل جكسون بيش از هر هنرمند ديگري بر موسيقي پاپ جهان تاثيرگذار بوده و خوانندگان بسياري بعد از او متاثر از سبك مايكل بوده‌اند كه از مشهورترين آن‌ها مي‌توان به بريتني اسپيرز، آشر، جنيفر لوپز، انريكه ايگلسياس، مدونا، جاستين تيمبرليك و ... اشاره كرد كه رقص‌ها يا تم‌هاي موسيقي‌ها و كليپ‌هاي خود را با تاثير از مايكل مي‌ساختند و مي‌سازند. مايكل جكسون بر خلاف تصوري كه شايد باز هم فقط در بين ايراني‌ها متداول باشد به خدا شديدا معتقد بود و اين نكته را مي‌توانيد از ميان مصحبه‌اي كه او با مجله‌ي Ebony انجام داده به سادگي دريابيد، او در گوشه‌اي از اين مصاحبه چنين گفت: «رمز يك نويسنده‌ي فوق‌العاده بودن اين است كه اصلا ننويسيد. فقط از سر راه كنار برويد. اتاق را براي خدا ترك كنيد تا به داخل بيايد و در اتاق قدم بزند. وقتي چيزي مي‌نويسم و مي‌دانم درست است زانو مي‌زنم و مي‌گويم متشكرم، خدايا متشكرم.» و يا در جايي ديگر مي‌گويد بعد از اجراي آهنگ Billie Jean در سالگرد 25 سالگي موتون (كه در آنجا مايكل براي اولين بار رقص جادويي مون‌واك را بر روي صحنه اجرا كرد) وقتي به پشت صحنه آمدم غمگين بودم زيرا به نظر خودم آن‌طور كه مي‌خواستم خوب اجرا نكرده بودم اما يك پسربچه‌ي حدودا 12 ساله آن پشت مرا ديد و گفت: «واااااااي تو واقعا فوق‌العاده بودي، كي به تو ياد داده كه اون‌طوري برقصي؟» و اين حرف پسربچه من رو بسيار بهت‌زده و خوشحال كرد و فهميدم كه كارم رو به درستي انجام داده‌ام و به اون پسر جواب دادم: «فكر مي‌كنم خدا ... و تمرين.» مايكل جكسون تاثير بسياري نه تنها بر دنياي موسيقي بلكه بر ديد و نگرش مردم آمريكا و دنيا گذاشت و افراد بسياري، اين كه ما امروزه شاهد هستيم كه يك رييس‌جمهور رنگين‌پوست در آمريكا به قدرت مي رسد را نتيجه‌ي تلاش مايكل براي از بين بردن تبعيضات نژادي مي‌دانند و هم‌چنين نتيجه‌ي اين كه محبوبيت استثنايي مايكل به عنوان يك رنگين‌پوست راه را براي ترقي و پذيرفته شدن هرچه بيشتر رنگين‌پوستان در جامعه‌ي آمريكا باز كرد. حال كه بحث رنگين‌پوست بودن مايكل به ميان آمد بگذاريد يك شايعه‌ي جهاني را هم كه راجع به تغيير رنگ پوست مايكل از سياه به سفيد وجود دارد بررسي كنيم. شايعه‌اي كه در اين مورد در دنيا پخش شده اين است كه مايكل با صرف هزينه‌ي هنگفت و مصرف داروها يا پودرهاي خاصي رنگ پوست خود را تغيير داده چون از رنگ پوست خود راضي نبوده! اولا كه فكر نمي‌كنم چنين دارويي وجود خارجي داشته باشد و اگر وجود داشت شايد بعضي از سياهان ثروتمند به اين فكر مي‌افتادند تا سفيد بودن را هم تجربه كنند در حالي كه تقريبا مورد ديگري به جز مايكل حداقل در بين سياهان سرشناس و معروف ديده نشده و حقيقت ماجرا هم اين است كه مايكل به يك بيماري پوستي نادر به اسم ويتيليگو مبتلا بوده كه فرد در اثر آن به مرور زمان رنگدانه‌هاي پوست‌اش بيرنگ مي‌شوند. اين بيماري تا امروز درمان شناخته‌شده‌اي ندارد و مايكل هم در جواني اولين نشانه‌هاي اين بيماري بر روي پوست‌ دست چپ‌اش ظاهر شدند و به قول خود مايكل اين باعث شد كه او براي ديده نشدن اين لكه مجبور شود تا در اجراي 25 سالگي موتون يك دستكش سفيد پولك‌دوزي شده را طراحي و استفاده كند كه البته بعدها همين دستكش سفيد تبديل به نمادي از آهنگ بيلي‌جين شد. به تدريج و با مرور زمان لكه‌هاي بيشتري بر روي پوست مايكل پديدار شدند و او را مجبور كردند تا براي پوشاندن اين لكه‌ها به استفاده‌ي وسيع از گريم و مواد آرايشي روي بياورد (كه استفاده از همين مواد آرايشي بر روي صورت او باعث قوت گرفتن شايعه‌ي تغيير جنسيت او در ايران شد) و سپس تقريبا تمامي رنگدانه‌هاي پوست بدن او تحت تاثير اين بيماري بي‌رنگ شدند و اين شايعه را قوت دادند كه مايكل رنگ پوست خود را عوض كرده. افرادي كه در معرض اين بيماري قرار مي‌گيرند نسبت به تابش مستقيم نور خورشيد حساس مي‌شوند و نور خورشيد مي‌تواند باعث بروز سرطان پوست در اين افراد شود و براي همين است كه مايكل در روزهاي آفتابي هروقت كه از منزل خارج مي‌شد چتر با خود حمل مي‌كرد.

در هر صورت به جاي پرداختن به شايعات بي‌اساس راجع به مايكل جكسون بهتر است تا به احترام شخصيت والا و انساني اين هنرمند بزرگ كلاه از سر برداريم و به ياد و خاطره‌ي اين اسطوره‌ي موسيقي و انسانيت احترام بگذاريم.
Me :)
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 16:39  توسط کروکودیل قرمز  | 

وبلاگ جالبي داري به من هم سر بزن!

جمله‌ي بالا كليشه‌اي‌ترين و مزخرف‌ترين كامنتي است كه به وفور در وبلاگ‌هاي ايراني به چشم مي‌خوره و منظور نويسنده‌ي اين كامنت فقط اينه كه با كپي كردن اين جمله توي nتا وبلاگ چندتا بازديدكننده‌ي بيشتر به دست بياره و شما مي‌تونيد اطمينان كامل داشته باشيد كه او حتي يك نگاه هم به وبلاگ شما و مطالب‌اش نيانداخته و فقط همين جمله را در نظرات آخرين پست كپي كرده و وبلاگ را بسته و رفته! بعضي‌ها هم كه به بيش از حد كليشه‌اي شدن اين جمله پي برده‌اند و مي‌دانند كه اين جمله ديگه واقعا تكراري شده و ممكنه ديگران رو جلب نكنه سعي مي‌كنن كمي متفاوت‌تر عمل كنن و حاصل اون ميشه جملاتي نظير آن‌چه در زير مي‌آيد:

قلم خوبي داري پيش ما هم بيا

مطالب وبلاگت واقعا جالبه به ما هم افتخار ميزباني خودتون رو بديد

لذت بردم و شما رو به نوشيدن جرعه‌اي عشق دعوت مي‌كنم!

درود. بسيار عالي بود. منتظر حضور سبزتان در خانه محقر خود هستم!

خوب و شيوا مي‌نويسيد. من نيز دردهايم را به اشتراك گذاشته‌ام. حريم خلوتم را به چراغ مهرباني‌تان روشن سازيد!

من را ببخشيد اگر نمي‌تونم از اطلاق واژه‌ي مزخرف يا چرت و پرت به جملاتي مثل آن‌چه در بالا ذكر شد خودداري كنم و سعي كنم كه مودب باقي بمانم! يك سري جملات چرند كه نويسنده‌ي آن‌ها احتمالا خيلي هم از لحن نوشتن‌شان لذت برده و پيش خودش فكر كرده كه خيلي لحن «اديبانه‌اي را مرقوم فرموده است»! اين جملات هم معنا و مفهوم همان جمله‌ي اول را دارند و فقط لحن‌شان مسخره‌تر و افتضاح‌تر است چون لااقل آن جمله‌ي كليشه‌اي معروف به زبان آدمي‌زاد نزديك‌تر بود! البته نه اين كه فكر كنيد من لحن «ادبي» را نمي‌پسندم! نه اصلا اين‌طور نيست و من خودم، هم شعر مي‌نويسم و هم گاهي داستان كوتاه و خيلي هم به ادبيات علاقه دارم اما «شما را به نوشيدن جرعه‌اي عشق دعوت مي‌كنم» فقط يك جمله‌ي سخيف حال‌به‌هم‌زن و عوامانه و سطح پايين است و نشان از اين داره كه به احتمال قريب به يقين اگر به وبلاگ نويسنده‌ي اين جمله سر بزنيم با چرندياتي مشابه همين جمله روبرو خواهيم شد. اصولا اين جملات هر لحني كه داشته باشند به نظر من توهين‌آميز و برخورنده هستند. يعني شخصي به وبلاگ شما آمده و بدون اين كه برايش مهم باشد كه چه مي‌نويسيد فقط از ديوار وبلاگ شما براي چسباندن آگهي تخليه‌ي چاه استفاده كرده! بعضي‌ها حتي ديگه اون قسمت تعريف از وبلاگ شما رو هم حذف كرده‌اند و مستقيم تبليغ خودشون رو مي‌نويسند فقط! مثل «لينك‌باكس فلان افتتاح شد» و .... گروه ديگه‌اي هم هستند كه كمي به اصطلاح خلاقيت به خرج مي‌دن و با كاراكترهاي مختلف براي شما عكس قلب و گل و شمع و قايق و ... مي‌كشن و يه منتظرتم سر بزن هم زيرش مي‌نويسن! جالبه كه اكثر وبلاگ‌نويس‌ها هم با درج شدن اين‌جور كامنت‌ها در نظرات وبلاگ‌شون مشكلي ندارند و خُب اين احتمالا به اين دليله كه به هر حال تعداد نظرات رو بالا مي‌بره و هرچي كه تعداد نظرات بالاتر بره بيشتر كلاس داره! خود من هم قبل‌ترها ايرادي به اين نوع كامنت‌ها نمي‌گرفتم و مي‌گذاشتم منتشر بشن اما مدتيه كه ديگه نسبت به اين قضيه حساسيت پيدا كردم و هيچ‌كدوم از كامنت‌هايي رو كه صرفا جنبه‌ي تبليغي داشته باشند منتشر نمي‌كنم. به نظر من وارد وبلاگ ديگران شدن فقط به قصد گذاشتن تبليغ توهين به صاحب وبلاگ است و كار زشتيه. اميدوارم كساني كه توي شونصدتا وبلاگ تبليغ وبلاگ خودشون رو قرار مي‌دن حداقل جنبه‌ي اين رو داشته باشن كه چهارتا از اون شونصدتا رو يه مطالعه‌اي هم بكنند.

Me :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:33  توسط کروکودیل قرمز  | 

فرشته‌هاي مجازي!

كساني كه به وجود فرشته‌ها اعتقاد ندارند اگر كمي به گشت و گذار در بين سايت‌ها و وبلاگ‌هاي ايراني بپردازند با خيل بي‌شماري از انسان‌هاي فرشته‌خصال روبرو خواهند شد كه البته در جامعه‌ي حقيقي پيدا شدني نيستند و فقط در فضاي مجازي موجوديت دارند! تقريبا هر ايراني در فضاي مجازي يك فرشته‌ي به تمام معنا است! البته اين موضوع صرفا به خصوصيات و شخصيت افراد محدود نمي‌شود و در مورد داشته‌ها و دانسته‌هاي آنان هم صدق مي‌كند. مثلا تمامي كساني كه شما در نت مي‌بينيد (چه در چت‌روم‌ها و چه در وبلاگ‌هاي خودشان يا به واسطه‌ي نظر نوشتن در وب‌سايت‌هاي ديگر) همگي مدارك تحصيلات عاليه دارند كه كم‌ترين‌اش ليسانس است و در برخي موارد تا فوق تخصص را هم شامل مي‌شود! همگي هم معمولا اگر ادعا نكنند كه در آمريكا يا فرانسه هستند حداقل در تهران و به خصوص در مناطق بالاي شهر تهران ساكن هستند و اتومبيل‌شان حداقل زانتيا و ماكسيما است و گاهي هم هامر و لامبورگيني! اگر شما با كسي در اينترنت راجع به يك موضوع دلخواه بحث كنيد ناگهان متوجه مي‌شويد كه او اتفاقا دكتراي همان رشته يا موضوع را دارد و از تمام جهان به مقاله‌هاي او رفرنس مي‌دهند!

حال از بحث داشته‌ها و دانسته‌ها بگذريم چون افرادي كه خودِ مجازي‌شان را بالاتر از خودِ حقيقي‌شان معرفي مي‌كنند صرفا به خاطر حس حقارتي كه نسبت به خود دارند دست به انجام چنين عملي مي‌زنند و چون مجالي براي عَرضه‌ي خود در جامعه‌ي حقيقي پيدا نمي‌كنند سعي مي‌كنند اين كمبود را با «كسي بودن» در اينترنت جبران كنند. موضوع بحث من در اين‌جا بيشتر كساني هستند كه شخصيتِ مجازي متفاوتي براي خود خلق مي‌كنند و رفتار اين دسته برايم جالب و در عين حال حيرت‌آور است. چون شخصي كه در اينترنت شخصيتي به جز شخصيت حقيقي خود را نمايش مي‌دهد قاعدتا بايد از شخصيت حقيقي خود راضي نباشد كه چنين كاري مي‌كند، حال اين سوال پرسيدني است كه اگر از شخصيت خودتان راضي نيستيد چرا سعي در تغيير دادن شخصيت واقعي‌تان نمي‌كنيد به جاي اين كه در يك فضاي مجازي تصويري غيرحقيقي از خودتان بروز بدهيد؟! مثلا در يك سايت خبري گزارشي نوشته شده از ميزان بالاي تلفات جاده‌اي در ايران. در زير همين خبر اگر امكان نظر دادن وجود داشته باشد مي‌تونيد ملاحظه كنيد كه پونصد نفر نظر داده‌اند كه «بله ما فرهنگ رانندگي نداريم و رانندگي مردم افتضاحه و ...» خُب در اينجا اين سوال پيش مياد كه اگر تمام نظردهندگان جزو كساني هستند كه به مشكلات رانندگي واقف‌اند و خودشان جزو رانندگان خاطي نيستند پس اين همه خلاف رانندگي در سطح شهر را چه كساني انجام مي‌دهند؟ چرا وقتي در يك وب‌سايت مقاله‌اي راجع به فرهنگ شهرنشيني يا رعايت حقوق ديگران درج مي‌شود همه فورا در باب احترام به ديگران و لزوم رعايت فرهنگ سخنراني مي‌كنند اما ما مي‌بينيم كه كوچه‌ها و خيابان‌ها پر از آشغال‌هايي است كه همين سخنرانان بر زمين انداخته‌اند و مي‌اندازند يا صف‌هاي بانك پر از افرادي است كه سعي مي‌كنند با به اصطلاح «زرنگي» خودشان را وسط صف جا بزنند. چرا ما اين‌قدر ملت دورويي هستيم؟ اگر لالايي خواندن بلديم و مي‌تونيم در باب فرهنگ شهرنشيني كنفرانس بديم چرا خواب‌مون نمي‌بره و اين‌قدر بي‌فرهنگ و بلكه ضدفرهنگ هستيم؟ اگه بي‌فرهنگي بد است و ما اين رو مي‌دونيم و سعي داريم شخصيت مجازي‌مون رو بافرهنگ جا بزنيم چرا سعي نمي‌كنيم به جاي اعتبار بخشيدن به يك اسم مجازي به شخصيت حقيقي خودمون اعتبار ببخشيم و سعي كنيم آدم بافرهنگي باشيم؟ يا اگه دل‌مون نمي‌خواد فرهنگ رو رعايت كنيم و اون رو مزخرف يا دست‌وپاگير مي‌دونيم چرا توي اينترنت دروغ مي‌گيم و سعي نمي‌كنيم خودِ حقيقي‌مون رو نشون بديم؟

اگر من هشتاد سال هم توي اينترنت نقش فرشته رو بازي كنم چه نفعي به حال من خواهد داشت؟ اگر اعتباري هم در اين ميان خلق بشه اين اعتبار صرفا نصيب يك اسم يا آي‌دي خواهد شد و براي منِ حقيقي هيچ كاركردي نخواهد داشت. حتي اگر من خودم رو با اسم حقيقي در اينترنت معرفي كنم و براي خودم اعتباري ساختگي بتراشم اگر با كساني كه من رو در اينترنت مي‌شناسند در جامعه برخورد كنم اون‌ها مسلما به ساختگي بودن شخصيتِ مجازي من پي خواهند برد و اين بدتر خواهد بود زيرا علاوه بر اين كه در نظر اون اشخاص شخصيت حقيقي من با شخصيت مجازي‌ام تفاوت خواهد داشت اون‌ها احساس فريب‌خوردگي هم خواهند كرد. در حالت دوم اگر هم قرار باشه من تا آخر يك شخصيت مجازي باقي بمونم اعتباري كه شخصيت مجازي من به اون دست پيدا كنه چه نفعي به حال منِ واقعي خواهد داشت؟ آيا اين كه مردم در فضاي مجازي شخصيتِ مجازيِ يك اسم مثل همين «كروكوديل قرمز» رو بپسندند چيزي به منِ حقيقي اضافه خواهد كرد و براي منِ حقيقي افتخاري خواهد بود؟ مسلما انسان‌هايي كه از اين طريق سعي در ارضاي حس «مورد قبول واقع شدن» خود مي‌كنند با ضعف شخصيتي جدي روبرو هستند.

بياييد خودمون باشيم! يا حداقل اگه شخصيت‌ِ مجازي‌مون رو بيشتر دوست داريم سعي كنيم كه شخصيت‌ِ حقيقي‌مون رو به شخصيتِ مجازي‌مون نزديك كنيم و واقعا خوب باشيم نه اين كه مَجازا خوب باشيم!

Me :)
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 6:9  توسط کروکودیل قرمز  | 

بزرگ‌ترين گاز از خودم!

بله! امروز و دقيقا در روز تولدم مي‌خوام يه گاز بزرگ از خودم بگيرم و به كار زشتي كه حدود شايد پونزده سال پيش انجام دادم و توي تمام اين سال‌ها هم هميشه بابت‌اش عذاب وجدان داشتم اعتراف كنم.

يادم مياد كه حدودا پونزده سال پيش بود، بيست و دو سه ساله بودم و چند سالي بود كه شعر گفتن رو شروع كرده بودم. از بچگي علاقه‌ي زيادي به شعر داشتم و از حدود هفده هجده سالگي شروع به شعر گفتن كرده بودم و خودم رو شاعر نسبتا خوبي هم مي دونستم! عاشق شعراي بزرگ كلاسيك ايران مثل حافظ و سعدي و صائب و ... بودم و سبك شعر گفتن‌ام هم به سبك شاعران كلاسيك نزديك بود. در ميان تمام شاعران كلاسيك هم علاقه‌ي ويژه‌اي به حافظ داشتم و اسم‌اش و اشعارش برام به نوعي حالت تقدس داشت. فكر مي‌كردم اگر كسي شعر حافظ رو اشتباه بخونه به اين شاعر بزرگ بي‌احترامي شده يا وقتي مي‌ديدم كه بعضي‌ها با ديوان حافظ فال مي‌گيرند احساس مي‌كردم به تقدس ديوان حافظ داره خدشه وارد مي‌شه و ارزش اين كتاب بي‌نظير داره در حد يه كتاب سرگرمي تنزل پيدا مي‌كنه. 

اون روزها من توي يك فروشگاه لوازم ورزشي كار مي‌كردم و شغل‌ام فروشندگي بود، يه روز حدودهاي ظهر كه مغازه خلوت بود يه پسربچه‌ي حدودا هشت نه ساله با يه دسته پاكت فال حافظ اومد توي مغازه و از من خواهش كرد يه فال ازش بخرم. من گفتم لازم ندارم اما اون بچه اصرار كرد كه حتما يكي بخرم، من كه ديدم دست بر نمي‌داره گفتم عزيزم من اعتقادي به فال ندارم اما اون بچه ول‌كن نبود و مدام اصرار مي‌كرد كه يكي ازش بخرم، اين دفعه با كمي تحكم بيشتر بهش گفتم اصلا من زشت مي‌دونم كسي با شعرهاي حافظ فال بگيره براي همين هم نمي‌خرم اما بيا اين صد تومن رو بگير فال هم نمي‌خوام اما پسربچه حاضر نشد پول رو مجاني بگيره و گفت دو تا فال بردار (فال‌هاش دونه‌اي 50 تومن بود). وقتي ديدم پسرك غرور داره و نمي‌خواد پول مجاني قبول كنه براي اين كه غرورش لطمه‌دار نشه يه دونه فال برداشتم اما كار خيلي بدتري كردم، بدون اين كه پاكت رو باز كنم جلوي چشم پسرك انداختمش دور تا مثلا من هم از عقيده‌ي خودم كه فال گرفتن از اشعار حافظ كار زشتيه كوتاه نيومده باشم! فكر نمي‌كردم براي يه پسربچه‌ي هشت نه ساله اين چيزها مهم باشه يا اين كه اصلا اون‌قدر رشد عقلي و فكري داشته باشه كه حركت من رو برخورنده حساب كنه اما در همون لحظه چشم‌هاي پسرك بيچاره پر اشك شد و من هم فورا مثل سگ از رفتار احمقانه‌ي خودم پشيمون شدم ولي ديگه كار از كار گذشته بود، هرچي خواستم از دلش در بيارم يا يه فال ديگه ازش بخرم و همون‌جا با هم بشينيم بخونيم و ... فايده‌اي نداشت، پسرك حسابي دلگير شده بود و بغض كرده بود. من احمق دلش رو شكسته بودم اون هم فقط به خاطر يه مشت تفكرات دگم و يه سري عقايد خشك كه مثلا به ديگران بفهمونم كه ارزش شعر حافظ بيشتر از فال ثروت و ازدواج گرفتنه و اين كه من شعر حاليم مي‌شه و به تقدس شعر اهانت نمي‌كنم و از اين جور حرفها! اون هم براي كي؟ براي يه پسربچه‌ي كوچولو كه اين حرف‌ها و فلسفه‌ها ربطي بهش پيدا نمي‌كنه و تمام انتظاري كه از فروختن فال داره اينه كه مردم مهربون يه پاكت ازش بگيرن و احيانا باز كنن و از خوندن دو بيت شعر و چند جمله‌ي كوتاه داخل اون لبخندي بزنن تا اون هم كمي شاد بشه كه كاري كه مي‌كنه كار خوبيه و چيزي مي‌فروشه كه باعث لبخند ميشه و مختصر پولي كه شب مي‌بره خونه پول حلاليه كه بابت اون گدايي نكرده.

واقعا چرا من در اون لحظه همچين حماقتي كردم و اين‌قدر سنگدلانه رفتار كردم. شايد به خاطر جووني و باد غرور جواني بوده كه فكر مي‌كردم بايد فهم و شعور خودم رو به همه چيز و همه كس ثابت كنم حتي به يه پسرك فال‌فروش! خلاصه دليل اين كار زشت هرچي كه بوده الان ديگه مهم نيست، مهم اينه كه من دل اون پسر رو شكوندم و توي تمام اين سال‌ها بابت اين حركت احمقانه خودم رو سرزنش كرده‌ام و هر وقت كه ياد چشم‌هاي اشك‌الود اون پسر مي‌افتم از خودم بدم مياد. من مي‌دونم شكسته شدن دل چه دردي داره و اون روز من به وضوح صداي شكستن دل اون پسر بيچاره رو شنيدم. اميدوارم امروز هر جا كه هست سالم باشه و اميدوارم كه من رو بخشيده باشه يا حداقل تونسته باشه حركت زشت من رو فراموش كنه چون براي من كه فراموش كردن اون صحنه ممكن نيست و هنوز هم بابت‌اش عذاب مي‌كشم و نارحت‌ام.

هر جا كه هستي از صميم قلب ازت معذرت مي‌خوام. سنگدلي و حماقت من رو ببخش.

Me :)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 5:4  توسط کروکودیل قرمز  | 

دست‌هاي پشت پرده!

ما ايراني‌ها علاقه‌ي زيادي به تئوري‌هاي دايي‌جان ناپلئوني و دست‌هاي پنهان پشت پرده داريم! هر مساله‌اي رو چه كوچك و چه بزرگ حاصل توطئه و دسيسه‌چيني قدرت‌هاي پنهان و پيدا مي‌دونيم و با افتخار شيوع ايدز در آفريقا رو به يهودي‌هاي شيطان‌صفت(!) و گران شدن زمين در مجارستان رو به آمريكاي جهان‌خوار(!) مرتبط مي‌كنيم و پز روشن‌فكري مي‌ديم! هميشه همه‌چيز زير سر يك قدرت نامرئي يا يك دستِ پنهانه و هميشه هم ما اون قدرت نامرئي و اون دستِ پنهان رو مي‌بينيم! يكي هم نيست بپرسه پس اين چه‌جور نامرئي بودن و پنهان بودنه كه سبزي‌فروش سر كوچه هم از اون خبر داره؟! چرا ما ايراني‌ها اين‌قدر به تئوري نخ‌نماشده‌ي توطئه و دست‌هاي پنهان علاقه داريم؟ شايد يكي از دلايل‌اش اين باشه كه با ربط دادن آقاي گودرزي به گل شقايق(!) مي‌خواهيم ميزان فهم و درك‌مون رو از سياست به رخ بقيه بكشيم. البته بعضي از حركت‌هاي سياسي، نظامي، اقتصادي و ... واقعا هم با هدف‌هاي ثانويه انجام مي‌شن اما موضوع به اون شوري هم كه ما فكر مي‌كنيم نيست.

Me :)
+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 9:51  توسط کروکودیل قرمز  | 

گردشگري و توريسم؛ فرصت‌هاي از دست رفته

ايران بنا بر گزارش يونسكو يكي از ده كشور برتر دنيا از نظر جاذبه‌هاي توريستي است در حالي كه سهم ايران از 800 ميليارد دلار درآمد جهاني صنعت توريسم در سال حتي به يك ميليارد دلار هم نمي‌رسد. پاريس سالانه بيش از جمعيت خودِ شهر پذيراي گردشگران خارجي است و اين در حالي است كه مهم‌ترين جاذبه‌ي توريستي اين شهر برج معروف ايفل است كه قدمت‌اش به صد و پنجاه سال هم نمي‌رسد در حالي كه اثر تاريخي باشكوهي مثل تخت جمشيد با قدمت دوهزار و پانصد ساله شايد روزانه فقط چند گردشگر خارجي را به خود ببيند. ايران جاذبه‌هاي توريستي بسيار زيادي دارد كه فقط شامل بناهاي چندهزارساله نيست. در كنار بناهاي تاريخي باعظمت، ايران جاذبه‌هاي طبيعي مثل سواحل شمالي و جنوبي كشور، كوه‌هاي زيبا و متعدد، كويرهاي زيبا كه علاوه بر جاذبه‌ي طبيعي مي‌تواند محلي باشد براي برگزاري مسابقات رالي يا رصد ستارگان در زير آسمان صاف و تميز، چشمه‌هاي آب گرم سرعين، غارهاي طبيعي جذاب، پيست‌هاي اسكي، طبيعت چهارفصل، گونه‌هاي نادر گياهي و جانوري، صنايع دستي، آداب و رسوم متعدد محلي، موزه‌هايي با آثار ارزشمند (براي مثال موزه‌ي هنرهاي معاصر در تهران داراي گنجينه‌اي بسيار نفيس از آثار منحصر به فرد و گران‌بهاي هنري از هنرمندان نامي دنيا است كه يا در صحن موزه جاي گرفته‌اند و يا در زيرزمين موزه در حال خاك خوردن هستند!) و بسياري جاذبه‌هاي ديگر كه اگر برنامه‌ريزي صحيحي براي استفاده‌ي بهينه از آن‌ها صورت بگيرد و بودجه‌ي كافي نيز به صنعت توريسم اختصاص يابد ايران قابليت اين را خواهد داشت كه سالانه ميليون‍ها توريست را جذب كند كه اين امر هم به كسب درآمد از قابليت‌هاي بالقوه‌ي ايران در صنعت توريسم منجر خواهد شد و هم هزاران شغل جديد در مملكت ايجاد خواهد كرد. اما چرا ما سهمي از اين صنعت نداريم؟ دلايل مختلفي بر ركود صنعت توريسم ايران تاثيرگذار هستند كه مهم‌ترين اين دلايل مي‌توانند اين‌ها باشند: ناامني در سطح جامعه و عدم امنيت جاني و مالي گردشگران، محدوديت‌هايي مثل حجاب اجباري و حرام بودن مشروبات الكلي و ...، عدم سرويس‌دهي مناسب هتل‌ها و مراكز اقامتي، ممنوعيت براي گرفتن يك اتاق واحد براي زن و مردي كه نسبت فاميلي يا زن و شوهري با هم ندارند، عدم تبليغ دولت بر روي جاذبه‌هاي توريستي ايران در سطح بين‌المللي و .... براي مثال باز همان برج ايفل يا برج پيزا رو در نظر بگيريد، دولت‌هاي فرانسه و ايتاليا آن‌قدر بر روي اين دو اثر تبليغ كرده‌اند كه اين‌ها به نمادهاي جهاني تبديل شده‌اند و شايد كسي را در دنيا نتوان يافت كه با اين آثار بيگانه باشد اما سي‌و‌سه‌پل را چند نفر در دنيا مي‌شناسند؟ نقش رستم را چند نفر؟ حتي تخت جمشيد را؟ همه‌ي عواملي كه در بالا ذكر شد و عوامل ريز و درشت ديگر دست به دست هم داده‌اند تا ايران از درآمد سرشار توريسم بهره‌اي نبرد. ورود گردشگر خارجي به ايران مي‌تواند علاوه بر ارزآوري مستقيم در رونق بخشيدن به اقتصاد از طريق ايجاد و ازدياد فرصت‌هاي شغلي موثر واقع شود. مشاغل بسياري از طريق جذب گردشگران خارجي جان تازه‌اي خواهند گرفت. مشاغلي مانند صنايع دستي و هنري، فرش، خاويار، پسته، هتلداري، حمل و نقل، مترجمي، پوشاك، رستوران‌ها و كافي‌شاپ‌ها، قهوه‌خانه‌هاي سنتي، موزه‌ها و گالري‌هاي هنري و و و ... به صورت مستقيم و مشاغل بسيار ديگر به صورت غيرمستقيم از صنعت توريسم بهره خواهند برد. براي مثال فقط در نظر بگيريد چنانچه رستوران‌ها پذيراي گردشگران خارجي زيادي باشند اولا به دليل بيشتر شدن مشتريان فروش بيشتري خواهند داشت و به همان نسبت صنايع دامپروري و كشاورزي با رشد مواجه خواهند شد و ثانيا به دليل انتظارات بالاتر مشتريان خارجي مراكز عرضه‌ي غذا سعي در بهتر شدن خواهند كرد كه همين امر مي‌تواند به رونق يافتن مشاغلي مثل طراحي و اجراي دكوراسيون، نقاشي و تزئينات داخلي، لوسترسازي، صنايع چوبي و مبلمان‌سازي، صنايع سنگ و گرانيت و كاشي، تابلوسازي و تبليغات، سازندگان ظروف و وسايل غذاخوري، توليدكنندگان انواع سس و چاشني و ... بيانجامد. حال اگر در نظر بگيريم كه اگر يك رستوران لوسترهاي خود را تعويض كند علاوه بر صنعت لوسترسازي صنايع ديگري مثل توليدكنندگان لامپ، توليدكنندگان سيم و مفتول فلزي، استخراج و توليد فلزات، توليد شيشه و كريستال، آبكاري فلزات، سيم‌كشي و برق‌كاري ساختمان و ... از اين امر متنفع خواهند شد مي‌توانيم به اين نتيجه‌گيري برسيم كه ورود گردشگر خارجي باعث رونق اقتصاد در تمامي شاخه‌ها خواهد شد و منجر به كم شدن نرخ بيكاري و بالا رفتن ارزش پول ملي و بسياري فايده‌هاي ديگر خواهد شد. در پايان فقط بايد تاسف بخوريم كه به واسطه‌ي سياست‌هاي غلط دولت اقتصاد ايران كم‌ترين بهره را از اين صنعت پولساز مي‌برد.

Me :)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 12:43  توسط کروکودیل قرمز  | 

كنسرت با اعمال شاقه!
روز يكشنبه پانزدهم اسفند با يكي از دوستان رفته بوديم كنسرت گروه رستاك كه توي سالن همايش‌هاي بين‌المللي برج ميلاد برگزار مي‌شد. قيمت بليت به خاطر اين كه كنسرت در مجموعه‌ي برج ميلاد برگزار مي‌شد به نسبت سالن‌هاي ديگه كمي بالاتر و بين 25 تا 50 هزار تومان بود كه برحسب محل قرار گرفتن صندلي تغيير مي‌كرد. طبقه‌ي همكف، رديف‌هاي جلو 50 هزار و رديف‌هاي پشتي 40 هزار تومان و در بالكن هم رديف‌هاي جلوتر 30 هزار و رديف‌هاي عقب 25 هزار تومان تعيين شده بود. كنسرت خوبي بود و اگر كسي به اين نوع از موسيقي فولكلور كه رستاك اجرا مي‌كنه علاقمند باشه مي‌تونست لذت زيادي ببره اما چيزي كه زيبايي كنسرت رو خراب كرده بود مردمي بودند كه براي تماشا اومده بودند. وقتي كه وارد سالن انتظار مي‌شديد و مردمي رو كه منتظر شروع كنسرت بودند مي‌ديديد شايد در وهله‌ي اول اين تصور براتون پيش مي‌اومد كه وارد سالن شوي لباس شديد! به نظر من كمتر كسي به خاطر موسيقي اومده بود. بيشتر براي اين اومده بودند كه بعدا بتونن بگن ما رفته بوديم كنسرت رستاك توي برج ميلاد! ضمن اين كه يك خودي هم نشون بدهند و زيبايي خودشون و لباس‌شون و كلاس و پرستيژشون رو به رخ بكشند! وقتي هم كه كنسرت شروع شد مردم در حين اجراي قطعات بيشتر از اين كه به موسيقي گوش كنند مشغول دست زدن و سوت زدن و كل كشيدن بودند به طوري كه صداي موسيقي به سختي شنيده مي‌شد يا اصلا شنيده نمي‌شد! از بخت بد ما چند نفري هم كه رديف‌هاي پشت ما نشسته بودند مدام مزه مي‌ريختند و متلك مي‌پروندند و غر مي‌زدند! معلوم نبود كه اگر از كار اين گروه خوش‌شون نمياد چرا به اين كنسرت اومدن؟ كسي كه رضا صادقي و مشكي رنگ عشقه گوش مي‌كنه اصلا چرا بايد به يك همچين كنسرتي بياد؟ متاسفانه توي مملكت ما همه چيز به شدت تحت تاثير مد است و مردم بيشتر از اين كه سليقه‌ي شخصي داشته باشند پيرو مد هستند. اگر يه زماني رنگ نارنجي مد بشه همه‌ي مردم لباس نارنجي مي‌پوشند بدون اين كه به اين فكر كنند كه آيا اصلا به رنگ نارنجي علاقه دارند يا نه. اگر هم از كسي كه نارنجي پوشيده سوال كنيد كه چرا رنگ نارنجي رو انتخاب كردي شايد جواب بده كه به اين رنگ علاقه دارم اما اگر سوال كني پس چرا پارسال نارنجي نمي‌پوشيدي فكر نكنم جواب مناسبي داشته باشه! خوب احتمالا الان هم گوش كردن به موسيقي و رفتن به كنسرت گروه رستاك مد شده. از وقتي كه سي‌دي تصويري گروه رستاك بيرون اومد توي دست همه ديده مي‌شد حتي كساني كه ساسي مانكن گوش مي‌كردند! به نظر من دست زدن در حين اجراي يك قطعه‌ي موسيقي توهين به گروه خوانندگان و نوازندگان و توهين به موسيقي اون‌هاست. شما به كنسرت مي‌رويد براي اين كه به موسيقي گوش كنيد نه اين كه در هنگام اجراي موسيقي توليد سر و صدا بكنيد! معمولا در همه‌جاي دنيا مردم فقط موقعي كه اجراي يك قطعه‌ي موسيقي به پايان مي‌رسه شروع به دست زدن مي‌كنند اما در ايران موقعي كه اجراي موسيقي شروع مي‌شه مردم دست مي‌زنند و اين كار رو تا پايان قطعه ادامه مي‌دن! بالاخره ما مردم شريف ايران كي مي‌خواهيم فرهنگ درست خيلي از چيزها رو ياد بگيريم معلوم نيست!
Me :)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 1:25  توسط کروکودیل قرمز  | 

خدمات عالی رستوران‌ها و فست‌فودفروشی‌ها!

یه راست برم سر اصل مطلب و بگم که توی کل ایران تعداد رستوران‌هایی که واقعا اصول بهداشتی رو رعایت کنند به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسه و این یعنی فاجعه. این مساله هم به چند تا عامل مختلف بستگی داره. اولین و مهم‌ترین عامل که باعث می‌شه رستوران‌ها تمیز و بهداشتی نباشند اهمیت ندادن صاحب رستوران به بهداشت است. اون‌ها با بی‌وجدانی تمام این‌طور فکر می‌کنند که "خودمون که نمی‌خواهیم بخوریم، مردم می‌خوان بخورن پس لازم نیست که خودمون رو عذاب بدیم" و یا این که فکر می‌کنند که رعایت تمام اصول بهداشتی براشون هزینه‌های اضافی در بر داره از قبیل خرید دستکش و انواع مواد شوینده و ضدعفونی‌کننده و مواد از بین برنده‌ی حشرات موذی و غیره. و خیلی راحت پیش خودشون فکر می‌کنن که ما بدون رعایت این چیزها هم مشتری‌های خودمون رو داریم پس برای چی این هزینه‌ها رو تقبل کنیم؟ عامل دوم بی‌تفاوتی مسئولان اداره‌ی بهداشت است. مگه می‌شه که چیزی رو که من و شما و همه‌ی مردم ازش خبر دارن مسئولین اداره‌ی بهداشت ازش بی‌خبر باشند؟ پس چرا رستوران‌ها تعطیل یا جریمه نمی‌شن؟ جواب این سوال رو هم همه می‌دونن. چون حق و حساب بازرس‌های اداره بهداشت رو به موقع پرداخت می‌کنن! یکی دیگه از دلایلی که این رستوران‌ها جریمه نمی‌شن هم به خود ما مردم ربط داره. اگه ما مردم از رستوران‌های غیربهداشتی شکایت کنیم حداقل امید این می‌ره که وضع یه کمی بهتر بشه.

چند وقت پیش توی خیابان شریعتی تهران به یک رستوران رفتم که وضع و ظاهر مرتب و مناسبی داشت، وقتی که غذا رو برای من آوردند دیدم که لای برنج یک تار مو وجود داره. گارسون رو همون موقع صدا زدم و بدون این که چیزی بگم گفتم صورتحساب من رو بیارید گارسون پرسید چیزی شده؟ گفتم مو توی غذای من هست، اون اصرار داشت که بشینم تا اون غذا رو عوض کنه اما من گفتم بحث بر سر عوض کردن غذا نیست موضوع اینه که من دیگه نمی‌تونم اینجا با خیال مطمئن غذا بخورم. یا مثلا توی میدون ونک رفتم از یک ساندویچی دو تا ساندویچ بگیرم، آشپزخانه‌ی اون مغازه یه حالت پستو مانند داشت که نمی‌شد مراحل آماده کردن ساندویچ رو دید اما در لحظه‌ی آخر که صاحب مغازه داشت ساندویچ‌ها رو توی نایلون قرار می‌داد من دست‌هاش رو دیدم که از کثیفی مثل قیر سیاه بود! من کیسه‌ی ساندویچ‌ها رو گرفتم، پولش رو پرداخت کردم و تنها کاری که کردم این بود که همون موقع بدون این که چیزی بگم جلوی چشم صاحب ساندویچی و مشتری‌ها کیسه رو توی سطل آشغال کوبیدم و از مغازه خارج شدم. یک بار هم توی فردیس کرج رفتم توی شعبه‌ی ساندویچی هایدا که یه ساندویچ سرد بخورم. ساندویچ رو گرفتم و روی صندلی نشستم که بخورم اما از بس که میز و زمین اطراف میز کثیف بود رغبت نکردم اونجا غذا بخورم، ساندویچ رو توی سطل انداختم و موقع بیرون اومدن با صدای بلند که همه‌ی مشتری‌ها هم بشنوند گفتم اگه این مغازه رو بعضی وقت‌ها تمیز کنید بد نیست! یا مثلا مورد دیگه‌ای که از دوران نوجوانیم که تازه توی تهران چند تا پیتزافروشی باز شده بود یادمه اینه که با خانواده‌ی خاله‌ام رفته بودیم به یه پیتزافروشی به اسم شهرام اگه اشتباه نکنم، نزدیک پل رومی بود. چند تا پیتزا سفارش دادیم و خوردیم. یه تیکه از پیتزای خاله‌ام زیاد اومد که دیگه نمی‌تونست بخوره، به شوهرش تعارف کرد که اون بخوره اما اون هم گفت که سیر شدم و آخر قرار شد که اون تیکه رو با هم نصف کنند، وقتی که نصف کردند یه سوسک مرده از لای پیتزا افتاد بیرون!! حالا شما حال و روز ما رو که اونجا غدا خورده بودیم رو تصور کنید! همه‌مون حالمون بد شد و خاله‌ام حالش به هم خورد. همین چند وقت پیش به یه رستوران زنگ زدم و چلومرغ سفارش دادم، وقتی که پیک رستوران غذا رو تحویل داد و رفت من در غذا رو باز کردم و یه مو توی برنج بود. دوباره زنگ زدم به همون رستوران و بدون این که چیزی بگم یه چلوماهیچه سفارش دادم. وقتی دوباره پیک رستوران اومد غذا رو تحویل گرفتم، پولش رو هم پرداخت کردم و بعد به پیک گفتم وقتی برگشتی به صاحب رستوران بگو غذای قبلی مو داخلش بود و غذا رو به پیک نشون دادم و اون رفت. من اومدم داخل خونه و خواستم چلوماهیچه رو بخورم که دیدم داخل این یکی سه تا مو هست!! این دفعه دیگه عصبانی شدم و به رستوران زنگ زدم تا خودم به صاحب رستوران که من از مشتریان قدیمی و همیشگیش هستم شکایت کنم اما اون در جواب من گفت چلومرغ رو نمی‌دونم چرا مو توش بوده ببخشید، اما چلوماهیچه طبیعیه که توش مو باشه اما نگران نباشین موی آدم نیست موی گوسفنده!!!! همه‌ی این‌ها و ده‌ها مورد دیگه‌ای رو که شخصا برای خود من اتفاق افتاده رو داشته باشید یه طرف، از اون‌طرف هم براتون بگم که پدر یکی از دوستان صمیمی من آشپز یکی از رستوران‌های تهران بوده که الان البته دیگه بازنشسته شده. او تعریف می‌کرد که چون مشتریان رستوران زیاد بودن و اون‌ها مجبور بودن که دیگ‌های بزرگ برنج بار بذارن باید آب برنج رو از شب قبل توی دیگ می‌ریختن و روی اجاق می‌ذاشتن تا فردا صبح که میان سر کار آب دیگ هم جوش اومده باشه و می‌گفت صبح که می‌اومدیم سر کار اولین کاری که می‌کردیم این بود که با کفگیر سوسک‌های مرده‌ای رو که توی دیگ افتاده بودن رو از روی آب جمع می‌کردیم و بعد برنج رو توی آب می‌ریختیم!! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

به نظر من وزارت بهداشت باید یه راه حل سریع و اصولی برای این مشکل پیدا کنه یا حداقل بازرسانی رو به کار بگماره که خود اون‌ها احتیاج به مراقب نداشته باشند و کارشون رو درست و بدون چشم‌پوشی انجام بدن بلکه از این وضع اسفناک یک کمی نجات پیدا کنیم.

Me :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 1:25  توسط کروکودیل قرمز  | 

امروز نوبت کیه کله‌پاش کنیم؟!

بدون تردید ایرانیان بیشتر از هر ملت دیگری در دنیا علاقه دارند تا بزرگان مملکت خودشون رو تخریب کنند! در حالی که مغولستان عکس چنگیز خان رو روی اسکناس‌هاش چاپ می‌کنه ما افراد خوشنام مملکت‌مون رو تخریب می‌کنیم! حالا این قضیه ممکنه چند دلیل داشته باشه، گاهی اوقات افراد از روی حسادت به تخریب شخصیت دیگران می‌پردازند، گاهی از روی نادانی، گاهی از روی بغض و کینه و .... یک نمونه‌ی بارز در این مورد علی دایی است. این بازیکن که بیشترین افتخارات ملی و فراملی را به دست آورده آماج بیشترین حملات و تخریب‌ها نیز هست. خیلی از کسانی که تا چند سال پیش برای گلزنی‌های او هورا می‌کشیدند حالا به صف افرادی پیوسته‌اند که بدگویی کردن راجع به دایی به یکی از عادات روزمره‌شان تبدیل شده. شاید خیلی از این بدگویان به موقعیت‌های ممتازی که دایی به دست آورده غبطه می‌خورند یا شاید او را شایسته‌ی به دست آوردن این افتخارات نمی‌دانند، اما آنهایی که دایی را تخریب می‌کنند کدامشان افتخار بزرگتری را نصیب ایران کرده‌اند؟ می‌گویند دایی بیشترین گل‌های ملی خود را به مالدیو زده! در بازی با مالدیو اتفاقا این دایی نبود که بیشترین آمار گلزنی را داشت بلکه کریم باقری دیگر بازیکن خوب کشورمان با زدن هفت گل در یک بازی به تیم مالدیو آمار بیشترین گل زده در یک بازی را در ایران در اختیار خود دارد! در ضمن اصلا بیاییم فرض کنیم دایی با گلزنی به مالدیو در صدر گلزنان جهان قرار گرفته، آیا فقط ایران با مالدیو بازی کرده؟ چرا مهاجمان دیگر تیم‌های آسیایی با گلزنی به مالدیو در صدر گلزنان جهان قرار نگرفتند؟ درست است که دایی در یک بازی چهار گل به مالدیو زد اما در عین حال دایی تنها بازیکنی در جهان است که در یک بازی به تیم ملی کره جنوبی هم چهار گل زده است! برخی از رکوردهای علی دایی این‌ها هستند:

برترین گلزن ملی تاریخ فوتبال جهان با 109 گل ملی که چنین آماری از دسترس بسیاری از بازیکنان مطرح جهان بسیار دور است و این در حالی است که در اروپا هم تیم‌هایی در حد و قواره‌ی مالدیو کم نیستند. برای مثال تیم‌هایی مثل آندورا یا سن مارینو یا لیختن‌اشتاین و .... جالبه بدونید که مثلا سن مارینو در سال 1996 با نتیجه‌ی 13 بر صفر مقابل آلمان شکست خورد و بهترین نتیجه‌ای که این تیم تا به حال کسب کرده برد یک بر صفر مقابل لیختن‌اشتاین بوده که خود لیختن‌اشتاین سابقه‌ی باخت یازده بر یک مقابل مقدونیه را دارد!

برترین گلزن تاریخ مسابقات مقدماتی جام جهانی. علی دایی با 35 گل زده در 51 بازی ملی طی چهار دوره از این رقابت‌ها بهترین گلزن مسابقات مقدماتی جام جهانی به حساب می‌آید.

برترین گلزن تاریخ جام ملت‌های آسیا. علی دایی با 14 گل زده بهترین گلزن جام ملت‌های آسیا به شمار می‌آید. در سال 1996 دایی موفق شد در جام ملت‌های آسیا 8 گل به ثمر برساند که بیشترین گل زده در یک دوره از رقابت‌ها به حساب می‌آید.

بهترین گلزن ملی جهان در سال‌های 1996 و 2004 . علی دایی با 22 گل زده طی سال 1996 و با 18 گل زده طی سال 2004 ، دو بار عنوان بهترین گلزن ملی سال جهان را به خود اختصاص داد. از سال 1992 که انتخاب بهترین گلزن جهان انجام می‌گیرد دایی تنها بازیکنی است که دو بار به این موفقیت دست پیدا کرده.

تنها آسیایی در بین 100 بازیکن منتخب تاریخ فوتبال جهان. دایی به عنوان تنها آسیایی حاضر در فهرست 100 بازیکن برتر تاریخ فوتبال جهان با کسب رتبه‌ی 26 ، جایگاهی بالاتر از تمام فوتبالیست‌های آسیایی و بالاتر از بسیاری از بازیکن‌های مطرح جهان را در این فهرست به دست آورده است.

دایی با قراردادی معادل هفت میلیون مارک به بایرن مونیخ پیوست و با این تیم به مقام قهرمانی بوندس‌لیگا و نایب قهرمانی باشگاه‌های اروپا دست پیدا کرد. همچنین گلزنی‌های او در لیگ باشگاه‌های اروپا همراه با هرتابرلین و در برابر بزرگانی چون چلسی (2 گل که منجر به برتری 1-2 هرتابرلین مقابل چلسی شد) و آث میلان (یک گل در خانه حریف که منجر به کسب تساوی 1-1 در خانه‌ی آث میلان شد) باعث شد تا کنفدراسیون فوتبال آسیا کسی را شایسته‌تر از دایی برای کسب عنوان مرد سال فوتبال آسیا نبیند.

دایی در اولین سال حضور خود در سایپا به عنوان بازیکن/مربی موفق شد تا این تیم را به قهرمانی لیگ برتر ایران برساند و ....

با تمام این حرف‌ها من هم معتقدم که هیچکس کامل نیست. دایی هم ممکن است گاهی اشتباهاتی را مرتکب شده باشد چنانچه همه مرتکب می‌شوند اما انگار اشتباهات علی دایی بزرگتر از اشتباهات دیگران است! با اولین باخت رسمی از مربیگری تیم ملی کنار گذاشته شد و قطبی را جانشین او کردند و ادعا کردند حالا به جام جهانی می‌رویم در حالی که چنین نشد و نه تنها به جام جهانی نرفتیم بلکه تیم علی دایی به مراتب فوتبال را زیباتر از تیم افشین قطبی بازی می‌کرد. یا وقتی به عنوان سرمربی پرسپولیس انتخاب شد با یک مساوی و یک باخت بد آن هم در شرایطی که تازه یک تیم نه چندان منسجم را در اختیار گرفته بود انتقادها شروع شد اما بعد او هفت برد پیاپی به دست آورد و جالب اینجا است که هنوز بعضی‌ها این بردهای پیاپی را به بخت و اقبال نسبت می‌دهند و این سوال را از خود نمی‌پرسند که چگونه کسب هفت برد پیاپی می‌تواند شانس نامیده شود اما یک باخت و یک مساوی در ابتدای تحویل گرفتن یک تیم نمی‌تواند بدشانسی قلمداد گردد؟!

دایی برای فوتبال این مملکت زحمت کشیده و افتخار کسب کرده به طوری که در خیلی از کشورها فوتبال ایران را با نام دایی می‌شناسند. به هر حال من فکر می‌کنم هیچکس با توهین به دیگران نمی‌تواند شخصیت خود را بزرگ کند بلکه احترام گذاشتن به دیگران است که برای انسان احترام به همراه می‌آورد. کاش یاد بگیریم که کوچک کردن بزرگان مملکت کوچک کردن خودمان در دنیا است. محترم باشیم و به دیگران احترام بگذاریم.

Me :)
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 3:14  توسط کروکودیل قرمز  |