تبليغاتX
کروکودیل قرمز اين وبلاگ اصولا براي گاز گرفتن ايجاد شده و نويسنده اش كروكوديل قرمزي است كه گاز گرفتن را وظيفه ي خود مي داند

کروکودیل قرمز

من گاز می گیرم پس هستم

دسته هاي عزاداري و انواع و اقسام مزاحمت

دسته هاي عزاداري اي كه داعيه ي اين را دارند كه مي خواهند با راه انداختن عزاداري براي امام حسين اجر دنيوي و اخروي ببرند معمولا انواع و اقسام مزاحمت ها را براي همسايگان و شهروندان ايجاد مي كنند و بيشتر از اين كه از طرف مردم مورد تكريم واقع شوند مورد لعن و نفرين قرار مي گيرند. اين مزاحمت ها شامل مزاحمت هاي صوتي، ترافيكي، آلودگي محيطي، سلب آسايش و ... است كه هر كدام جداگانه باعث آزار شهروندان مي شود.
در ايام عزاداري معمولا چادرهايي در بسياري از خيابان ها برپا مي شود و عده اي در آن مشغول پخش چاي و شربت در ليوان هاي يك بار مصرف مي شوند. به علت اين كه در اين مكان ها سطل زباله يا وجود ندارد و يا جوابگوي مقدار زباله ها نيست شما معمولا شاهد هستيد كه تا چند صد متري اين چادرها ليوان هاي يك بار مصرف بر روي سطح خيابان و پياده رو و يا داخل جوي آب ريخته شده اند. (حالا به مسئله ي بي فرهنگي خودمان كه ليوان ها را بر روي زمين مي ريزيم در اينجا كاري نداريم!) به ندرت من مي بينم كه بعضي از اين چادرها پس از اتمام پخش چاي و شربت ليوان هاي ريخته شده در سطح خيابان را جمع آوري مي كنند كه عمل بسيار خوبي است و جاي تشكر دارد اما در بيشتر مواقع اين طور عمل نمي شود و اين ليوان هاي رها شده در سطح خيابان جلوه ي بسيار زشتي را در شهر ايجاد مي كنند.
درباره ي مزاحمت هاي صوتي هم كه احتياجي به توضيح نيست و هم در داخل حسينيه ها و هم در هنگام به راه افتادن دسته هاي عزاداري صداي بلندگوها به قدري زياد است كه خواب و آسايش را از همگان سلب مي كند و به اين ها بايد صداي گوشخراش طبل و سنج را هم اضافه كنيد و اين عزيزان اصلا اين نكته را در نظر نمي گيرند كه ممكن است كسي مريض باشد و به استراحت احتياج داشته باشد. حتي آدم سالم هم از اين سر و صداها آزرده مي شود چه برسد به كساني كه به علت بيماري بايد در استراحت به سر ببرند و يا پدر و مادر يا پدربزرگ و مادربزرگ من و شما كه بايد در آرامش باشند مجبورند كه اين صداهاي ناهنجار را كه معمولا هم در ساعات پاياني شب كه هنگام استراحت همگان است به گوش مي رسد تحمل كنند.
مورد ديگر ايجاد مزاحمت ترافيكي براي مردم است. دسته هاي عزاداري با راه پيمايي در سطح شهر و خيابان هاي اصلي و غير اصلي ساعات و دقايق زيادي از وقت مردم را تلف مي كنند. چه بسا مريضي در داخل يك آمبولانس در پشت ترافيك به وجود آمده به موقع به مراكز درماني رسانده نشود و جان خود را از دست بدهد كه به نظر من گناهش گردن كساني است كه مسبب اين وضع بوده اند و چه بسا ماشين آتش نشاني نتواند خود را به موقع براي اطفاي يك حريق برساند و جان و مال مردم در خطر بيافتد. به همه ي اين ها اين را هم اضافه كنيد كه از دست رفتن هر ساعت در ترافيك ضررهاي اقتصادي زيادي را بر جامعه تحميل مي كند.
باز به تمام اين ها اين موارد را هم اضافه كنيد كه هر سال مبالغ هنگفتي صرف برپايي اين عزاداري ها مي شود كه مي تواند در جاهاي خيلي لازم تري صرف شود. ميليون ها تومان صرف ساختن علامت هايي مي شود كه هيچ معنا و مفهومي ندارد و تازه همين علامت ها هر ساله تعدادي جوان را فلج يا قطع نخاع مي كند و بعضا مي كشد. ميليون ها تومان صرف خريد كتل و طبل و سنج و زنجير و بلندگو و اكو و آمپلي فاير و غيره مي گردد براي فقط سالي يكبار استفاده آن هم استفاده اي كه باعث آزار و اذيت ديگران مي شود. آيا وقتي كه در مملكت بيمارستان نداريم، مدرسه نداريم و آن هايي هم كه داريم فاقد هرگونه امكاناتي هستند صرف چنين هزينه هايي واقعا صواب است؟ فرض كنيد شما شخصي هستيد كه براي اجر اخروي خود يك حسينيه به راه انداخته ايد و چند ميليون تومان هم صرف آن كرده و مي كنيد. آيا اين خودخواهي شما نيست كه پولي را كه مي توان صرف ساختن مدرسه يا بهبود شرايط مدرسه هاي موجود كرد صرف اجر اخروي خود مي كنيد؟ يك لينك بسيار بسيار تاسف بار و متاثركننده در اينجا مي گذارم  تا ببينيد كه كمبود امكانات در مدارس چه برسر فرزندان اين مملكت مي آورد و جگرگوشه هايمان را با چه خطراتي روبرو مي سازد و چطور آينده ي تعدادي طفل معصوم را از آن ها مي گيرد و خانواده هايشان را داغدار مي كند. به كساني كه داراي قلب ضعيف يا احساساتي هستند توصيه مي كنم از ديدن تصاوير كه بسيار ناراحت كننده هستند منصرف شوند. من خودم نتوانستم تصاوير را تا انتها ببينم و صفحه را بستم و مدت زيادي گريه كردم و الان هم كه اين ها را مي نويسم بغض سنگيني گلويم را فشار مي دهد. اين لينك را در اينجا براي كساني مي گذارم كه با هدف و نيت خير پول خود را در راه ساخت حسينيه و مسجد خرج مي كنند تا كمي به خود بيايند و ببينند كه آيا مملكت ما به چيزهاي اساسي تري احتياج ندارد؟ و اين هم لينك مربوطه:

http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

 

Me :)
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:36  توسط کروکودیل قرمز  | 

ادعاي فرهنگ در عين بي فرهنگي

 

هروقت و هرجا كه صحبت از فرهنگ مي شود ما ادعا مي كنيم كه ايرانيان از بافرهنگ ترين مردمان دنيا هستند، مهربانند، ميهمان نوازند، خيرخواه هستند و انواع و اقسام صفات نيك و پسنديده را دارا هستند در حالي كه مردمان كشورهاي ديگر به هيچ كدام از اين صفات آراسته نيستند و يا در درجات پايين تري از انسانيت قرار دارند! من تا به حال هيچ شخص بزرگي را نديده ام كه با اين موضوع مخالفتي كرده باشد. هرجا كه مجلسي يا سيمناري يا كنفرانسي يا نمايشگاهي برپا بوده هميشه سخنرانان از همين انساندوستي و فرهنگ والاي ايرانيان داد سخن داده اند. براي من هميشه اين سوال وجود داشته كه چرا هيچ كس به خودش جرات اين را نمي دهد كه واقعيات جامعه ي ما را بازگو كند؟ تا كي مي خواهيم از خودمان تعريف هاي به دور از واقعيت بكنيم؟ آيا اين كه مدام تكرار كنيم كه مردمان بافرهنگي هستيم واقعا فرهنگ برايمان مي آورد؟ در كشوري كه قانون و فرهنگ را زير پا گذاشتن زرنگي قلمداد مي شود آيا چيزي هم براي اين كه به آن بباليم داريم؟ آيا اگر خودمان را با كشورهاي ديگر مقايسه كنيم آيا واقعا از لحاظ فرهنگي به آن ها برتري داريم؟ من چند نمونه را ذكر ميكنم.

حالت اول:

شما يك اروپايي هستيد و در رستوران نزديك محل سكونت خود مشغول صرف ناهار مي باشيد. تلفن همراه شما زنگ مي زند و همسايه ي شما مي گويد كه بايد سريعا شما را ببيند و كار مهمي دارد. شما به او مي گوييد به رستوران بيايد. او مي آيد و شما همانطور كه مشغول صرف غذايتان هستيد با او صحبت مي كنيد. صحبت تان تمام مي شود و او مي رود و هيچ دلخوري اي هم پيش نمي آيد.

حالت دوم:

شما يك ايراني هستيد و در رستوران نزديك محل سكونت خود مشغول صرف ناهار مي باشيد. تلفن همراه شما زنگ مي زند و همسايه ي شما مي گويد كه بايد سريعا شما را ببيند و كار مهمي دارد. شما به او مي گوييد به رستوران بيايد. او مي آيد و شما به او تعارف مي كنيد كه بنشيند تا براي او غذا سفارش بدهيد، او مي گويد كه غذا خورده اما شما اصرار مي كنيد، از جايتان بلند مي شويد و آستين كت او را مي گيريد و با كلي اصرار و تمنا و من بميرم و تو بميري او را بر سر ميز غذا مي نشانيد و برايش غذا سفارش مي دهيد. در هنگام صرف غذا صحبت تان را مي كنيد در حالي كه نيمي از حواستان به اين است كه بالاخره پول غذا را كدام يك از شما پرداخت خواهيد كرد. صرف غذا تمام مي شود و شما براي پرداخت صورتحساب به پاي صندوق مي رويد، هر دو نفر با هم گلاويز مي شويد تا بتوانيد پول غذا را حساب كنيد. بالاخره مسئول صندوق پول را از دست شما مي گيرد و به قضيه فيصله مي دهد. دوست شما اظهار مي كند كه شرمنده اش كرديد و با شما خداحافظي مي كند و مي رود. شما در ذهن خودتان مي گوييد مرتيكه مخصوصا ناهار سر من خراب شد، مي تونست كارش را بگذارد براي نيم ساعت ديگر. عجب آدم مفتخوري! همسايه ي شما هم با خودش مي گويد مخصوصا من را بر سر ميز نشاند كه پول غذا را من حساب كنم. اصلا تلاش زيادي براي اين كه پول غذا را حساب كند نمي كرد. شانس آوردم كه صندوقدار پول را از او گرفت وگرنه آقا غذايش را مفتكي خورده بود! و احتمالا بعدا هم هر كدام شما جداگانه اين قضيه را براي دوستان خود تعريف مي كنيد كه فلاني با قصد اين كه ناهار سر من هوار شود اين كارها را كرد و نظر چند نفر ديگر را هم نسبت به شخص ديگر برمي گردانيد.

حالت اول:

شما يك اروپايي هستيد و براي اشتباهي كه در صورتحساب مالياتي شما پيش آمده و مقدار ماليات شما سه برابر مقدار معمول محاسبه شده به اداره ي ماليات مربوطه مراجعه مي كنيد. منشي دفتر رئيس جلوي پاي شما بلند مي شود، به شما يك صندلي تعارف مي كند و بعد از اين كه شما نشستيد خودش هم مي نشيند و سوال مي كند كه چه خدمتي مي تواند به شما بكند؟ شما قضيه را توضيح مي دهيد و او مي گويد شما بايد با رئيس ملاقات كنيد اما فعلا ايشان در جلسه هستند و بايد حدود بيست دقیقه منتظر بمانيد. شما در سالن انتظار بر روي يك مبل راحتي مي نشينيد و مشغول خواندن مجله مي شويد. براي شما قهوه مي آورند و بيست دقيقه ي بعد منشي به سراغ شما مي آيد و خواهش مي كند كه با او به دفتر رئيس برويد. شما را به دفتر رئيس راهنمايي مي كند، درب را براي شما باز مي كند، شما را به رئيس معرفي مي كند، درب را مي بندد و به پشت ميز خود برمي گردد. آقاي رئيس كه واقعا در جلسه بوده اند از شما به خاطر منتظر ماندن معذرت خواهي و تشكر مي كند، اظهارات شما را به دقت گوش مي كند، پيشاپيش از اين كه ممكن است واقعا اشتباهي در پرونده ي شما صورت گرفته باشد معذرت خواهي مي كند و قول مي دهد كه در اسرع وقت به پرونده ي شما رسيدگي شود. شما تشكر مي كنيد و آنجا را ترك مي كنيد. پرونده ي شما در سر موعد خود بررسي مي شود و اشتباه محاسبه تصحيح مي گردد. صورتحساب جديد با يك نامه ي معذرت خواهي رسمي براي شما ارسال مي گردد و به شما قول داده مي شود كه ديگر چنين اشتباهي صورت نگيرد و قضيه خاتمه مي يابد.

حالت دوم:

شما يك ايراني هستيد و براي اشتباهي كه در صورتحساب مالياتي شما پيش آمده و مقدار ماليات شما سه برابر مقدار معمول محاسبه شده به اداره ي ماليات مربوطه مراجعه مي كنيد. منشي مشغول خوش و بش كردن تلفني با دوستان و اقوام است. شما چند لحظه صبر مي كنيد، حوصله تان سر مي رود و سعي مي كنيد كه حرف خود را بازگو كنيد، منشي كف دست خود را به طرف شما مي گيرد و احيانا چشم غره اي هم به شما مي رود كه مگر نمي بيني كار دارم؟! شما هم كه مي ترسيد با شما سر لج بيافتد ترجيح مي دهيد تا پايان مكالمه ساكت بمانيد و بر روي نيمكت چوبي موجود در سالن مي نشينيد. بعد از 47 دقيقه تلفن منشي تمام مي شود و شما بلند مي شويد كه كار خود را بگوييد اما مي بينيد كه منشي دو سه تا كاغذ و پرونده را برداشته و قصد دارد كه آن ها را به اتاق ديگري ببرد، شما در طول راه با او همقدم مي شويد و سعي مي كنيد كه سريع و بريده بريده به او حالي كنيد كه كار شما وقت گير نيست و اگر او اجازه دهد كه رئيس را ببينيد تا آخر عمرتان سپاسگذار او خواهيد شد! منشي در حالي كه سعي مي كند شما را از خود دور كند با تحكم به شما مي گويد كه فعلا بايد منتظر بمانيد چون جناب رئيس جلسه دارند. شما به سالن برمي گرديد و منتظر مي مانيد. منشي پس از 56 دقيقه به سالن برمي گردد و با تعجب مي پرسد شما كه هنوز اينجاييد؟! و به شما پيشنهاد مي كند كه برويد و فردا بياييد اما شما ترجيح مي دهيد باز هم صبر كنيد.  دو ساعت و نيم ديگر هم مي گذرد و خبري نمي شود چون جلسه ي جناب رئيس با جدول روزنامه به اين زودي ها تمام نمي شود! شما بلند مي شويد و از سالن بيرون مي رويد و به دنبال قسمت بسيار مهم آبدارخانه مي گرديد! بعد از كشف آبدارخانه وارد آنجا مي شويد و شخص آبدارچي را ملاقات مي نماييد. او به شما مي گويد كه شما را ديده كه مدت زيادي است كه منتظر مانده ايد و بعد سوال مي كند كه كارتان چيست و شما هم برايش شرح مي دهيد. او كه اتفاقا خيلي هم به مسائل وارد است به شما مي فهماند كه مي تواند كار شما را جلو بياندازد! شما هم كه منتظر همين فرصت بوده ايد چند عدد چك مسافرتي ناقابل را كه معادل نيمي از مالياتي است كه براي شما نوشته اند در داخل پاكتي كه از قبل به همين منظور با خودتان آورده ايد مي گذاريد و داخل سيني چاي قرار مي دهيد. در اين لحظه به شما چاي تعارف مي شود و جناب آبدارچي با پرونده ي شما و ملحقات آن(!) از آبدارخانه خارج مي شود. بعد از نيم ساعت پيش شما باز مي گردد و مي گويد كه كارتان را درست كرده و مقدار ماليات را به يك هجدهم كاهش داده!! شما از فرط هيجان صورت آبدارچي محترم را مي بوسيد و صورتحساب جديد خود را دريافت و در كمال رضايت پرداخت مي كنيد. سال بعد براي شما يك صورتحساب مي آيد به مبلغ بيست و سه برابر معمول!!

اين ها فقط دو نمونه بود از مقايسه ي فرهنگ درخشان ما ايراني ها و فرهنگ كثيف كشورهاي استكباري! موارد ديگري از فرهنگ درخشان ايراني را نيز مي توانيد در جاهاي مختلف و متعدد ببينيد. مثلا يك نمونه ي آن فرهنگ خيرخواهي وكمك به همنوع است. وقتي كه در چند روز مانده به عيد يا چند روز مانده به اول مهر جشن هاي نيكوكاري برگزار مي شود كافيست در خيابان ها قدم بزنيد تا متوجه شويد كه باجه هاي دريافت كمك اكثرا سوت و كور هستند به جز باجه هايي كه در آن ها دوربين تلويزيون مشغول فيلمبرداري و احيانا پخش زنده تلويزيوني است. اين باجه ها مملو از انسان هاي نوعدوست و فداكاري است كه لابد محل زندگي شان نزديك باجه هاي ديگر نبوده(!) بنابراين عليرغم ميل باطني خود مجبور شده اند به اين باجه كه پخش تلويزيوني مستقيم دارد بيايند! بعد هم مي بينيد كه گزارشگر تلويزيون مشغول مصاحبه با يك حاجي بازاري است كه كمك زيادي به اين جشن كرده و از او درخواست مي كند كه مبلغ كمك نقدي خود را بازگو كند اما آن فرد در كمال تواضع و فروتني اظهار مي كند كه درست نيست و ريا مي شود! اين سوال جاي پرسش دارد كه شما كه قصد نداريد ريا كنيد چرا به باجه اي آمديد كه پخش تلويزيوني دارد؟ تعداد باجه هاي دريافت كمك در اين روزها بسيار زياد است و اگر شخصي دو تا كوچه را بالا يا پايين برود به يك باجه ي ديگر مي رسد. درضمن حالا به اين باجه آمده ايد، مي توانيد بدون اين كه از دوربين ديده شويد كمك خود را تحويل دهيد و مصاحبه هم نكنيد. اما وقتي شخص در جلوي دوربين كمك مي كند و بعد هم مصاحبه مي كند براي اين است كه ديده شود و وقتي هم كه مي گويد اجازه دهيد مبلغ را نگويم براي اين است كه علاوه بر اين كه ديده شود متواضع نيز به نظر برسد!

براي اين كه اين پست بيش از حد طولاني نشود چند مورد ديگر را به صورت تلگرافي اشاره مي كنم كه تازه تمام موارد نيستند و مطمئنا شما هم مي توانيد ليست بلندبالايي از نمونه هاي درخشان فرهنگ ايراني به اين موارد اضافه كنيد.

احترام نگذاشتن به عقايد و رفتار ديگران حتي در مواردي كه به ما مربوط نيست - تحت سلطه قرار داشتن زنان و دختران و جنس دوم بودن زن در جامعه ي ايراني - فضولي و دخالت در كار ديگران، غيبت كردن پشت سر همه چيز و همه كس - رانندگي خارق العاده و انواع مسابقه هاي اتومبيلراني و موتورسيكلت راني در سطح شهر و انجام حركات محيرالعقول و ژانگولر(!) - ايجاد مزاحمت صوتي توسط بوق زدنها، بلندگوهاي فروشندگان سيار، صداي بلند ضبط اتومبيل و ضبط آپارتمان، انواع و اقسام مزاحمت هاي صوتي و ترافيكي توسط دسته هاي عزاداري و حسينيه ها – نداشتن فرهنگ آپارتمان نشيني – نداشتن فرهنگ شهرنشيني و ريختن انواع و اقسام زباله در سطح شهر و خيابان و جوي آب – دعواهاي خياباني متعدد در سطح شهر همراه با چاقو و قمه كشيدن – ميزان كلاهبرداري و دزدي بسيار بالا نسبت به ميانگين جهاني – ميزان بالاي اعتياد به انواع مواد مخدر – گرانفروشي – احتكار – رشوه خواري – اختلاس – چشم و هم چشمي – انواع و اقسام دزدي ادبي و هنري با زير پا گذاشتن حق مولف و كپي رايت – شرم داشتن از به كار بردن كلماتي نظير نمي دانم و بلد نيستم يا ببخشيد و اشتباه كردم و هزار و يك مورد ديگر كه نشانگر بي فرهنگي است.

در اينجا اين را هم بايد متذكر شوم كه قصد من تخريب چهره ي ايراني نيست و اين موارد هم شامل حال همه ي ايراني ها نمي شود و حتما هستند ايراني هايي كه بسيار هم بافرهنگ هستند اما به نظر شخصي من نكات منفي فرهنگي در كشور ما بسيار پررنگ تر از نكات مثبت آن هستند، تا نظر شما چه باشد.

 

Me :)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:42  توسط کروکودیل قرمز  | 

رانندگی نمونه ی ایرانیان!

 

چهارمين گاز را مي خواهم از رانندگان محترم بگيرم كه رانندگي خارق العاده اي را از خود در سطح شهرها نمايش مي دهند!

چند سال پيش در يكي از روزنامه هاي ورزشي خواندم كه زماني كه بلاژويچ سرمربي تيم فوتبال ايران بود روزي تصميم مي گيرد كه بدون راننده ي هميشگي خود به سر محل تمرين برود. پسر بلاژويچ پشت فرمان مي نشيند و بعد از ده دقيقه رانندگي در سطح شهر تهران ماشين را كنار خيابان متوقف مي كند، از ماشين پياده مي شود ، كنار جوي خيابان مي نشيند و گريه مي كند!! خواندن اين مطلب ممكن است در نظر اول شما را به خنده بياندازد اما در واقع ما هم بايد كنار جوي بنشينيم و به حال و روز بي فرهنگي رانندگي (ما چيزي به عنوان فرهنگ رانندگي نداريم) گريه كنيم.

وقتي كه تا همين چندي پيش قبل از اين كه بستن كمربند ايمني اجباري شود (البته حالا هم كه اجباري شده خيلي ها نمي بندند و پليس راهنمايي هم به جز در اتوبان ها به اين مساله بي توجه است) اگر شما كمربند مي بستيد با خنده و استهزاء ديگران و متلك هايي از قبيل «نچايي!» و «اوف نشي يه وقت!» روبرو مي شديد مشخص مي شود كه عمق بي فرهنگي ما در زمينه ي رانندگي تا كجا است. متاسفانه هنوز هم در ايران اگر كسي بخواهد به طور صحيح رانندگي كند مورد خنده و استهزاء و گاهي حتي ضرب و شتم قرار مي گيرد! خود من يك بار به خاطر اين كه سوار بر دوچرخه پشت چراغ قرمز و خط عابر پياده توقف كرده بودم از طرف يك راننده ي ميني بوس مورد ضرب و شتم قرار گرفتم چون اين شخص محترم چندين بار با بوق گوشنواز ميني بوسش و چندين بار هم با داد و فرياد و متلك و فحش از من درخواست كرد كه از چراغ رد شوم و خودم را معطل نكنم و من به نصيحت ايشان عمل نكردم در نتيجه ايشان صلاح را در اين ديدند كه بنده را كتك بزنند شايد كه ياد بگيرم با دوچرخه نبايد پشت چراغ قرمز توقف كنم!! اصولا در فرهنگ ما ايرانيان وسايل نقليه ي دوچرخ مثل موتورسيكلت و دوچرخه مشمول قوانين راهنمايي و رانندگي نيستند و اين يك طرز تفكر عمومي و همه گير است و شايد شما تا به حال هيچ دوچرخه سوار يا موتورسواري را نديده باشيد كه پشت چراغ توقف كند يا از ورود به يك خيابان يك طرفه خودداري كند و اصلا مردم ايران براي همين چيزها است كه موتورسيكلت مي خرند براي اين كه اگر به چراغ قرمز برخوردند بتوانند با ويراژ دادن از لاي اتومبيل ها يا از توي پياده رو خود را از ترافيك خلاص كنند و جالب اينجا است كه پيك هاي موتوري اين نكته را در تبليغات خود متذكر مي شوند كه اگر محموله ي خود را به ما بسپاريد ما آن را در سريع ترين زمان و بدون برخورد با ترافيك جابه جا خواهيم كرد و اين يعني اين كه در تبليغات خود اعتراف مي كنند كه ما با زير پا گذاشتن قوانين محموله ي شما را به مقصد مي رسانيم!

خوب بحث وسايل نقليه ي دوچرخ را به كنار مي گذاريم چون همه اعتقاد دارند كه اين ها مشمول قانون نيستند اما در مورد وسايل نقليه ي چهار چرخ يا بيشتر چطور؟ اين ها كه از نظر مردم قانون شامل حال شان مي شود پس چرا همين ها هم قانون را رعايت نمي كنند؟ اصلا يك طرز تفكر ويژه اي در بين مردم جا افتاده كه فرار از قانون زرنگي محسوب مي شود و مثلا اگر كسي در يك خيابان خلوت در ساعات نيمه شب پشت چراغ قرمز توقف كند مردم او را ابله مي دانند و كسي زرنگ محسوب مي شود كه بتواند با انواع و اقسام خلاف هاي رانندگي هر چه زودتر خود را به مقصد برساند در حالي كه اگر همه ي ما قانون را درست رعايت كنيم همگي مان در زمان كمتري به مقصد خواهيم رسيد. متاسفانه ما مردم ايران تنها قانوني را كه مي شناسيم قانون چماق است. اگر چماق بالاي سرمان باشد سعي مي كنيم تخلف نكنيم و همين كه چماق را برمي دارند باز همان آش و همان كاسه است. چندي پيش در يكي از برنامه هاي تلويزيون كه در آن مردم تماس مي گيرند و مشكلات محله ي زندگي خود را بيان مي كنند آقايي از يكي از شهرك هاي تهران تماس گرفته بود و اظهار مي كرد كه در شهرك ما در هيچ كدام از خيابان ها سرعت گير (دست انداز) نصب نشده، آيا ما لياقت اين را نداريم كه برايمان سرعت گير نصب كنند؟!! و مجري برنامه هم در پاسخ گفت آقا چرا لياقت نداريد ما صداي شما را به گوش مسئولين مي رسانيم تا انشاالله براي شهرك شما هم سرعت گير نصب شود! نكته ي جالب صحبت اين شهروند عزيز در اينجا است كه ايشان طوري صحبت مي كنند كه انگار نصب سرعت گير لطفي است كه بايد به آن ها بشود و آن ها لياقت اين لطف را نداشته اند در حالي كه درخواست ايشان در واقع توهيني است به شخصيت خود ايشان و بقيه ي مردم! نصب سرعت گير در سطح خيابان يعني «آهاي يابو سرعتت را كم كن!» و اين معني را مي دهد كه چون شما شعور نداريد كه با سرعت مطمئن رانندگي كنيد در نتيجه بايد براي شما مانع بگذاريم كه مجبور باشيد سرعت تان را كم كنيد! اگر ما انسان هاي قانونمند و بافرهنگي بوديم احتياجي نبود كه براي كنترل ما سرعت گير نصب كنند. يا مثلا نصب نرده هاي بلند در وسط خيابان هايي كه در آن ها پل هوايي عابر پياده وجود دارد به خاطر اين است كه مردم را وادار به استفاده از پل هوايي كند و معني عاميانه ي آن اين است «آهاي گوسفند از وسط خيابان رد نشو از روي پل برو!» چون معمولا نرده و پرچين را براي حيوانات و احشام نصب مي كنند اما چون ما عادت به استفاده از قانون كه در نهايت به نفع خود ما است نداريم اجبارا بايد براي ما هم پرچين نصب كنند كه البته باز هم بسياري از مردم زحمت بالا رفتن از اين پرچين ها را كه گاه بلندي شان به دو متر هم مي رسد به استفاده از پل هوايي ترجيح مي دهند و يا بعضا ميله هاي پرچين را مي شكنند يا مي برند كه بتوانند راحت از ميان آن عبور كنند تا مبادا خداي ناكرده مجبور به استفاده از پل هوايي نشوند! شما در هيچ كشور اروپايي يا آمريكايي نمي بينيد كه يك خيابان سرعت گير داشته باشد يا براي رد نشدن مردم از خيابان نرده و پرچين نصب كرده باشند چون در اين كشورها مردم براي قانون و مهم تر از آن براي شخصيت خودشان ارزش قائل هستند و طوري رفتار نمي كنند كه شهرداري آن ها را احشام فرض كند و براي آن ها پرچين بكشد يا مانع بگذارد!

مشكلات راهنمايي و رانندگي ما يكي و دو تا نيست كه بشود در كوتاه مدت آن ها را برطرف كرد ولي اگر مسئولين اداره ي راهنمايي و رانندگي واقعا تصميم به حل اين مشكلات بگيرند لاينحل هم نيستند اما مشكل اينجا است كه اين سازمان سعي چنداني در حل اين مشكلات نمي كند و هر قانون جديدي هم كه تصويب مي شود فقط در چند روز اول به آن پرداخته و سختگيري مي شود و بعد از گذشت چند روز مثل تمام قوانين ديگر كه هر روزه توسط رانندگان نقض مي شود و تذكري هم داده نمي شود فراموش مي گردد. مثلا الان ديگر نمي بينيم يا كمتر مي بينيم كه يك افسر راهنمايي و رانندگي اتومبيلي را كه بر روي خط عابر پياده توقف كرده جريمه كند در حالي كه در ابتداي اجراي اين طرح جريمه ها با شدت اعمال مي شد.

خيلي از قوانين بين المللي رانندگي هم هستند كه يا اصلا در كشور ما اجرا نمي شوند و يا اگر هم قانونش هست كسي را به دليل تخلف از آن جريمه نمي كنند. براي مثال اتومبيلي كه قصد دارد مسير خود را از يك خط به خط مجاور عوض كند بايد براي مسافت حداقل 50 متر راهنما بزند و بعد مسير را عوض كند يا مثلا در هيچ كجاي دنيا وقتي شما به يك تقاطع چراغ قرمز دار مي رسيد وقتي كه چراغ قرمز است حق گردش به راست را نداريد مگر اين كه چراغ جداگانه اي براي گردش به راست وجود داشته باشد يا اين كه قبل از تقاطع مسير جداگانه اي را براي گردش به راست تعبيه كرده باشند اما ما در ايران مي بينيم كه تمامي رانندگان به راحتي در سر هر چهارراه و تقاطعي گردش به راست را انجام مي دهند و اين را هم حق خود مي دانند و براي ايشان واضح و بديهي است كه در قانون رانندگي گردش به راست هميشه آزاد است حتي اگر چراغ قرمز باشد! يا باز براي مثال بوق زدن در بسياري از كشورها جريمه دارد مخصوصا بوق زدن بي مورد و اگر مثلا شما براي متوجه كردن دوست خود كه از آن طرف خيابان مي گذرد بوق بزنيد و احيانا افسري در آن نزديكي باشد مسلما جريمه خواهيد شد اما در ايران بوق زدن اصلا جزئي از رانندگي درون شهري محسوب مي شود. من تا حالا با اتومبيل هاي زيادي برخورد كرده ام كه چراغ نداشته اند، راهنما نداشته اند، برف پاك كن نداشته اند و يا حتي شيشه و بعضا در نداشته اند و در خيابان مشغول تردد بوده اند اما تا به حال اتومبيلي را نديده ام كه بوق نداشته باشد و مالك اتومبيل بدون بوق رانندگي كند! آماري كه از اين مورد در دست هست اين طور نشان مي دهد كه در شهر تهران هر شهروند به طور متوسط در 24 ساعت شبانه روز در هر هفت ثانيه يك صداي بوق مي شنود، اين يعني بيش از دوازده هزار بوق در شبانه روز به ازاي هر شهروند تهراني!! به اين آمار دقت كنيد واقعا وحشتناك است و همين مي تواند عاملي باشد براي انواع و اقسام ناراحتي هاي عصبي و رواني. بوق زدن در ايران آنقدر عادي تلقي مي شود كه حتي در جلوي بيمارستان ها و مراكز درماني هم هر روز هزاران بوق زده مي شود و پليس هم عكس العملي نشان نمي دهد. تاكسي ها و مسافركش هاي شخصي هم كه بوق وسيله ي كسب و كارشان است و روزشان بدون بوق سپري نمي شود. حتي فروشندگان سيار هم كه اغلب با صداي ناهنجار بلندگوهاي خود موجبات اذيت و آزار ديگران را فراهم مي كنند از سوي پليس راهنمايي و رانندگي مورد مواخذه قرار نمي گيرند.

به هر حال براي بهتر شدن وضع رانندگي در ايران بايد خودمان همت كنيم و با صحيح و اصولي رانندگي كردن هم جان و مال خودمان را حفظ كنيم و هم به بهبود وضع ترافيك كمك كنيم. يادمان باشد در ايران هر سال بيش از چهل هزار نفر در حوادث رانندگي جان خود را از دست مي دهند كه اقوام و آشنايان من و شما هستند و اين يعني از نظر بزرگي ابعاد تلفات انساني هر سال در ايران يك فاجعه ي بم رخ مي دهد كه به علت پراكنده بودن و متمركز نبودن ممكن است كمتر به چشم مان بيايد. 

Me :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:50  توسط کروکودیل قرمز  | 

چت و فرهنگ چت کردن در ایران

 

اين گاز را بايد خيلي محكم بگيرم چون چت كردن ما ايراني ها واقعا افتضاح است. هرچند چت روم هاي ساير كشورها نيز وضع خيلي درست و بساماني ندارد اما چت روم هاي ايراني ديگر واقعا نوبر هستند!

ريشه ي اين نابساماني ها رو البته بايد در كمبودها و ضعف هاي شخصيتي افراد جستجو كرد هرچند كه مقداريش هم به حماقت و عدم آگاهي و عدم درك دوستان برمي گردد. شما وقتي كه وارد يك چت روم ايراني مي شويد با انواع درخواست ها و پيشنهادهاي بي شرمانه،‌ انواع فحش ها و جمله هاي ركيك، انواع كل كل كردن ها و شاخ و شانه كشيدن ها، انواع تخليه هاي رواني و عقده گشايي ها و انواع خودنمايي هاي غير واقعي و غلو شده روبرو مي شويد. اغلب اين موضوعات بيشتر از همان كمبودها و ضعف شخصيتي كه پيشتر اشاره كردم سرچشمه مي گيرد. براي مثال اكثر افرادي كه ديگران را هك و بوت مي كنند افرادي هستند كه در زندگي شخصي و اجتماعي خود كسي نيستند و كسي هم برايشان تره خرد نمي كند اما چت به آن ها فرصتي براي خودنمايي و تخليه كردن عقده هاي دروني خود مي دهد و آن ها از اين فرصت براي كسي بودن استفاده مي كنند و خريدن يك سي دي هزار توماني يا دانلود كردن چند برنامه ي مجاني هك و بوت به آن ها مجالي براي عرض اندام مي دهد در حالي كه اگر هم فرض كنيم كه اين قدرت نمايي براي آن ها اعتبار به همراه مي آورد (كه نمي آورد) باز هم اين اعتبار فقط به آي دي آن ها داده مي شود و خود شخص در جامعه كماكان همان آدم بي اعتبار سابق باقي مي ماند! بعضي از اين اشخاص سعي مي كنند اين اعتبار را از طريق بزرگنمايي قابليت هاي خود به دست بياورند. مثلا اين اشخاص در چت ادعا مي كنند كه شاعر بزرگي هستند يا خواننده هستند و هفتاد و سه تا آلبوم بيرون داده اند يا قرار است بيرون بدهند و يا اين كه از هر كسي بپرسيد كه تحصيلات شما چقدر است تعجب خواهيد كرد كه هيچ كسي مدرك پايين تر از ليسانس ندارد! يا اين كه اگر شخص در تهران زندگي كند حتما محل سكونتش از ميدان ونك به بالاست و به ندرت پيش مي آيد كه يك نفر محل سكونت خود را از محله هاي پايين شهر ذكر كند و همه هم داراي اتومبيل هاي مدل بالا و حداقل پژو 206 هستند و حتي گاهي تنها فراري انزو موجود در ايران مال آن ها است!!

البته مورد پيشنهادهاي بي شرمانه را نمي توان تمام تقصيرش را به گردن اين جوانان انداخت بلكه بخش زيادي از اين معضل به روابط اجتماعي ما و آزاد نبودن ارتباط بين دختر و پسر برمي گردد. تصور عمومي در ايران بر اين است كه اگر پسري با دختري دوست باشد اين دوستي حتما بايد به مسائل جنسي مربوط باشد و تصور يك رابطه ي سالم بين يك دختر و پسر براي ايراني ها سخت و دور از ذهن است و بنابراين خانواده ها به شدت رفتار نوجوانان و جوانان خود را كنترل مي كنند و كنترل شديد نيروي انتظامي نيز مزيد بر علت شده و مانع شكل گرفتن ارتباطات سالم بين جنس هاي مخالف مي گردد و تمايل و كشش ذاتي به جنس مخالف در ايران سركوب و جرم تلقي مي شود و جوانان را وادار مي كند كه به خاطر بسته بودن جامعه ي حقيقي به جامعه ي مجازي روي بياورند و خواسته هاي خود را مطرح كنند. تا اينجاي قضيه به اجتماع و نظارت دولت برمي گردد اما قسمتي كه به خود جوانان برمي گردد اين است كه آن ها عموما در چت به دنبال شريك جنسي هستند و نه به دنبال يافتن دوست و همدم. حتي عقيده ي خود جوانان هم چنين است كه هر دوستي بين دو جنس مخالف بايد به مسايل جنسي ربط داشته باشد و براي آن ها متاسفانه غير قابل درك است كه يك پسر مي تواند مثلا شش تا دوست از جنس مخالف (نگفتم دوست دختر چون اين كلمه همان مسائل جنسي را به ذهن متبادر مي سازد) داشته باشد و با تمام آن ها به گردش و كوهنوردي و سينما و كافي شاپ و ... غيره برود و با هيچ كدام نيز تماس فيزيكي نداشته باشد و برعكس اين حالت كه ديگر جاي حتي فكر كردن هم ندارد و اگر دختري بيش از يك دوست از جنس مخالف داشته باشد تمام كساني كه اين موضوع را بدانند به او به چشم بدكاره نگاه خواهند كرد (اگر سرش را نبرند!) و چنانچه خانواده يا حتي خود آن دوستان مذكر اين قضيه را بدانند بعيد است كه دختر جان سالم به در ببرد، حال بگذريم از اين كه در بيشتر خانواده ها يك دختر حتي اگر يك دوست از جنس مخالف داشته باشد هم اگر مورد ضرب و جرح يا حتي خطر مرگ قرار نگيرد دست كم مورد انواع تنبيه هاي انضباطي و كنترل شديد رفت و آمدهايش قرار خواهد گرفت. خلاصه اين كه خود جوانان هم نقش مهمي در شكل گيري اين روابط نادرست دارند و نكته ي مهم تر اين كه اصلا چرا بايد اكثر موضوعات مطرح شده در چت به مسائل جنسي مربوط باشند؟ چرا جوانان كشور ما از چت براي يادگيري و آموزش و براي بحث كردن هاي منطقي و علمي استفاده نمي كنند؟ در هر چت روم ايراني كه شما وارد شويد هميشه چند نفر هستند كه در حال پخش كردن موزيك هستند و بر سر اين مساله معمولا كشمكش هم وجود دارد كه چه كسي موزيك مورد علاقه ي خود را پخش كند! اين موضوع هميشه براي من جاي سوال داشته كه اين افراد از پخش كردن موزيك براي ديگران چه نفعي مي برند؟ پول و وقت خود را صرف اين مي كنند كه براي ديگران موزيكي را پخش كنند كه اكثرا مورد علاقه ديگران هم نيست!

مورد ديگري هم كه در چت روم هاي ايراني به چشم مي خورد اين است كه بعضي از افراد يك جمله را به دفعات زياد و پشت سر هم با فونت درشت در چت روم كپي مي كنند و با اين كار خود مزاحم تايپ كردن ديگران و خواندن نوشته هاي ديگران مي شوند. اين افراد معمولا جمله هايي از قبيل «يه دختر از فلان شهر به من پي ام بده» را به تعداد زياد در چت روم كپي مي كنند كه باعث آزار ديگر افراد حاضر در چت روم مي شود و حتي به نظر من بيشتر باعث تنفر افراد ديگر از اين شخص مي شود و اگر هم دختري قصدصحبت كردن با اين شخص را داشته باشد به احتمال زياد با ديدن مردم آزاري اين شخص از اين كار منصرف خواهد شد. چت كنندگان عزيز بايد اين نكته را در نظر داشته باشند كه تا زماني كه جمله ي درج شده ي آنان در چت روم از صفحه خارج نشده براي همگان قابل ديد است و نيازي نيست كه هشتاد بار ديگر هم آن را كپي كنند! اما متاسفانه بيشتر اين كارها واقعا با هدف آزار دادن ديگران انجام مي شود و باز هم متاسفانه ما ملتي هستيم كه از آزار دادن ديگران لذت مي بريم.

Me :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:47  توسط کروکودیل قرمز  | 

شغل شریف فروشندگی و برخورد فروشندگان محترم با خریداران

در کشور عزیز ما معمولا خیلی از کسانی که سطح سواد بالایی ندارند و یا اینکه با مدرک تحصیلی شان جایی کار گیر نیاورده اند یا این که زمینه ی کار در آن رشته وجود ندارد به شغل فروشندگی در فروشگاه های مختلف رو می آورند (یکی از دوستان خود من با مدرک فوق لیسانس کشاورزی در یک فروشگاه لوازم ورزشی به مدت ده سال مشغول به کار بود تا اینکه به خارج از کشور رفت). معمولا تصور عمومی بر این است که فروشندگی شغل ساده ای است که نیاز به داشتن اطلاعات خاصی ندارد و صاحبان فروشگاه ها نیز معمولا در هنگام استخدام فروشنده به میزان مهارت شخص در فروشندگی توجهی ندارند و یا ملاک انتخابشان فقط چرب زبانی شخص می باشد، در حالی که چرب زبانی نمی تواند موفقیت یک فروشنده را در برخورد خوب با خریدار تضمین کند. ممکن است چرب زبانی یک فروشنده برای صاحب فروشگاه مهم باشد اما از نظر مشتری چرب زبان بودن فروشنده بیشتر از این که حسن به نظر بیاید یک عامل منفی قلمداد می گردد و این طور به مشتری القا می شود که شخص فروشنده سعی دارد تا با فریب او جنس خود را به اصطلاح به او قالب کند و در نتیجه معمولا مشتریان در مقابل چنین فروشندگانی جبهه می گیرند و سعی می کنند تا مغلوب زبان چرب و نرم آنها نشوند. چیزی که معمولا یک مشتری از فروشنده انتظار دارد این است که اولا با او با احترام برخورد شود و ثانیا فروشنده سعی نکند که جنس را به هر شیوه ای که شده به او بفروشد بلکه با دادن توضیحات مناسب و واقعی مزایای کالای خود را به او معرفی کند تا او خود در نهایت تصمیم به خرید کردن یا نکردن بگیرد.

اما چیزی که بیشتر از همه اهمیت دارد نحوه ی برخورد فروشنده با خریدار است و این که شخص فروشنده چقدر به مشتری خود احترام می گذارد و برایش ارزش قائل است. متاسفانه در این زمینه بیشتر فروشندگان فاقد صلاحیت هستند و نه تنها آموزشی در این زمینه نمی بینند بلکه اصولا نیاز به چنین آموزشی را نیز در خود احساس نمی کنند و حتی بعضا خیلی از فروشندگان دست انداختن مشتری و مسخره کردن او را جزو تفریح روزانه ی خود می دانند!! چیزی که این دوستان نمی دانند و به آن توجهی نمی کنند این است که حقوق آنها از راه خرید کردن همین خریداران تامین می شود و این مشتریان آنها هستند که خرج زندگی آنان را تامین می کنند و بنابراین باید نهایت احترام را به آنان گذاشت.

یک فروشنده ی خوب و مودب باید در جلوی پای مشتری خود بلند شود، با او سلام و احوالپرسی کند، به حرفهای او با تامل گوش کند، نیازهای او را برای خرید کالا متوجه شود و در آخر سعی کند تا با نهایت صداقت مزایای کالای خود را برای مشتری شرح دهد و او را ترغیب (نه وادار) به خرید آن کالا نماید. اما متاسفانه معمولا وقتی شما وارد یک فروشگاه می شوید فروشنده نه تنها به احترام شما از روی صندلی ای که بر روی آن لم داده بلند نمی شود بلکه اگر در حال گپ زدن با تلفن یا تماشای فوتبال از تلویزیون باشد این شمایید که مجبورید تا پایان گفتگوی تلفنی یا مسابقه ی فوتبال(!) منتظر بمانید تا بلکه فروشنده لطف کرده و مزاحمت شما را ببخشد و احیانا جواب شما را بدهد!

فروشندگان محترم معمولا بر این باور هستند که یک مشتری کمتر آنها را ورشکست نمی کند و بنا بر همین باور غلط سعی در اصلاح نحوه ی رفتار خود با مشتری نمی کنند و متاسفانه این طرز تفکر و این برخورد ناصحیح فقط مختص به فروشندگان جوان و بی تجربه نمی شود بلکه فروشندگان کهنه کار و پا به سن گذاشته را نیز شامل می شود. برای مثال چند سال پیش که شغل من در ارتباط با لوازم اداری و لوازم جانبی کامپیوتر بود روزی به بازار بزرگ تهران و قسمت لوازم التحریر آن سر زدم تا برای یک سفارش بزرگ از یک شرکت معتبر از مغازه های بازار استعلام قیمت بگیرم. در جلوی یکی از فروشگاه ها از فروشنده درخواست کارت ویزیت شان را کردم و او هم یک کارت ویزیت آورد که به من بدهد که ناگهان صاحب فروشگاه که مرد مسنی هم بود با پرخاش به من گفت کارت نداریم و بعد هم سر فروشنده ی خود داد زد که ولش کن بذار بره! من که متوجه نشده بودم به چه دلیلی چنین برخوردی با من شده پرسیدم ببخشید چی شده مگه؟ و جواب شنیدم که ما به کسی کارت نمی دیم برو پی کارِت! گفتم شما با همه ی مشتریاتون همینجوری رفتار میکنین؟ گفت آره همینه که هست به تو هم مربوط نیست! باز پرسیدم اینجوری مشتری هم براتون میمونه؟ گفت آخ آخ آخ نه که الان تو بری ما ورشکست میشیم! گفتم اگه با همه همینطوری برخورد کنی مطمئن باش که ورشکست میشی. فروشندگان عزیز باید این نکته را در نظر داشته باشند که مشتری با خرید نکردن از آنها متضرر نمی شود بلکه می تواند همان کالا یا مشابه آن را از فروشگاه دیگری خریداری کند، این آنها هستند که با خرید نکردن یک مشتری و از دست دادن او برای دفعات بعد متضرر شده اند همانطور که من بالاخره فاکتور خود را که بالغ بر چهارده میلیون تومان می شد از فروشگاه دیگری در همان بازار تهیه کردم و آن مرد بداخلاق یک مشتری مناسب را از دست داد.

یک نیمچه گاز هم اینجا باید از خودمان به عنوان خریداران این نوع فروشگاه ها بگیرم و آن هم برای این که اگر ما خریداران به چیزی کمتر از یک رفتار عالی و همراه با احترام رضایت ندهیم فروشندگان بی ادب و بداخلاق بالاخره مجبور خواهند شد رفتار خود را اصلاح کنند. اگر شماوقتی که با یک فروشنده ی بد مواجه می شوید به او حالی کنید که به خاطر رفتار نادرست شما من از این مکان خرید نخواهم کرد ممکن است که شما هم در وهله ی اول پاسخی شبیه به من دریافت کنید اما می شود امیدوار بود که اگر همه همین برخورد را با فروشندگان ِ بد انجام بدهند آنها بالاخره ناچار خواهند شد رفتار خود را تغییر دهند.

Me :)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:23  توسط کروکودیل قرمز  | 

اولین گاز، گاز اعلام وجود است که مهم ترین گاز نیز هست. این وبلاگ اصولا برای گاز گرفتن ایجاد شده و نویسنده اش کروکودیل قرمزی است که گاز گرفتن را وظیفه ی خود می داند.

Me :)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:22  توسط کروکودیل قرمز  |