رانندگی نمونه ی ایرانیان!
چهارمين گاز را مي خواهم از رانندگان محترم بگيرم كه رانندگي خارق العاده اي را از خود در سطح شهرها نمايش مي دهند!
چند سال پيش در يكي از روزنامه هاي ورزشي خواندم كه زماني كه بلاژويچ سرمربي تيم فوتبال ايران بود روزي تصميم مي گيرد كه بدون راننده ي هميشگي خود به سر محل تمرين برود. پسر بلاژويچ پشت فرمان مي نشيند و بعد از ده دقيقه رانندگي در سطح شهر تهران ماشين را كنار خيابان متوقف مي كند، از ماشين پياده مي شود ، كنار جوي خيابان مي نشيند و گريه مي كند!! خواندن اين مطلب ممكن است در نظر اول شما را به خنده بياندازد اما در واقع ما هم بايد كنار جوي بنشينيم و به حال و روز بي فرهنگي رانندگي (ما چيزي به عنوان فرهنگ رانندگي نداريم) گريه كنيم.
وقتي كه تا همين چندي پيش قبل از اين كه بستن كمربند ايمني اجباري شود (البته حالا هم كه اجباري شده خيلي ها نمي بندند و پليس راهنمايي هم به جز در اتوبان ها به اين مساله بي توجه است) اگر شما كمربند مي بستيد با خنده و استهزاء ديگران و متلك هايي از قبيل «نچايي!» و «اوف نشي يه وقت!» روبرو مي شديد مشخص مي شود كه عمق بي فرهنگي ما در زمينه ي رانندگي تا كجا است. متاسفانه هنوز هم در ايران اگر كسي بخواهد به طور صحيح رانندگي كند مورد خنده و استهزاء و گاهي حتي ضرب و شتم قرار مي گيرد! خود من يك بار به خاطر اين كه سوار بر دوچرخه پشت چراغ قرمز و خط عابر پياده توقف كرده بودم از طرف يك راننده ي ميني بوس مورد ضرب و شتم قرار گرفتم چون اين شخص محترم چندين بار با بوق گوشنواز ميني بوسش و چندين بار هم با داد و فرياد و متلك و فحش از من درخواست كرد كه از چراغ رد شوم و خودم را معطل نكنم و من به نصيحت ايشان عمل نكردم در نتيجه ايشان صلاح را در اين ديدند كه بنده را كتك بزنند شايد كه ياد بگيرم با دوچرخه نبايد پشت چراغ قرمز توقف كنم!! اصولا در فرهنگ ما ايرانيان وسايل نقليه ي دوچرخ مثل موتورسيكلت و دوچرخه مشمول قوانين راهنمايي و رانندگي نيستند و اين يك طرز تفكر عمومي و همه گير است و شايد شما تا به حال هيچ دوچرخه سوار يا موتورسواري را نديده باشيد كه پشت چراغ توقف كند يا از ورود به يك خيابان يك طرفه خودداري كند و اصلا مردم ايران براي همين چيزها است كه موتورسيكلت مي خرند براي اين كه اگر به چراغ قرمز برخوردند بتوانند با ويراژ دادن از لاي اتومبيل ها يا از توي پياده رو خود را از ترافيك خلاص كنند و جالب اينجا است كه پيك هاي موتوري اين نكته را در تبليغات خود متذكر مي شوند كه اگر محموله ي خود را به ما بسپاريد ما آن را در سريع ترين زمان و بدون برخورد با ترافيك جابه جا خواهيم كرد و اين يعني اين كه در تبليغات خود اعتراف مي كنند كه ما با زير پا گذاشتن قوانين محموله ي شما را به مقصد مي رسانيم!
خوب بحث وسايل نقليه ي دوچرخ را به كنار مي گذاريم چون همه اعتقاد دارند كه اين ها مشمول قانون نيستند اما در مورد وسايل نقليه ي چهار چرخ يا بيشتر چطور؟ اين ها كه از نظر مردم قانون شامل حال شان مي شود پس چرا همين ها هم قانون را رعايت نمي كنند؟ اصلا يك طرز تفكر ويژه اي در بين مردم جا افتاده كه فرار از قانون زرنگي محسوب مي شود و مثلا اگر كسي در يك خيابان خلوت در ساعات نيمه شب پشت چراغ قرمز توقف كند مردم او را ابله مي دانند و كسي زرنگ محسوب مي شود كه بتواند با انواع و اقسام خلاف هاي رانندگي هر چه زودتر خود را به مقصد برساند در حالي كه اگر همه ي ما قانون را درست رعايت كنيم همگي مان در زمان كمتري به مقصد خواهيم رسيد. متاسفانه ما مردم ايران تنها قانوني را كه مي شناسيم قانون چماق است. اگر چماق بالاي سرمان باشد سعي مي كنيم تخلف نكنيم و همين كه چماق را برمي دارند باز همان آش و همان كاسه است. چندي پيش در يكي از برنامه هاي تلويزيون كه در آن مردم تماس مي گيرند و مشكلات محله ي زندگي خود را بيان مي كنند آقايي از يكي از شهرك هاي تهران تماس گرفته بود و اظهار مي كرد كه در شهرك ما در هيچ كدام از خيابان ها سرعت گير (دست انداز) نصب نشده، آيا ما لياقت اين را نداريم كه برايمان سرعت گير نصب كنند؟!! و مجري برنامه هم در پاسخ گفت آقا چرا لياقت نداريد ما صداي شما را به گوش مسئولين مي رسانيم تا انشاالله براي شهرك شما هم سرعت گير نصب شود! نكته ي جالب صحبت اين شهروند عزيز در اينجا است كه ايشان طوري صحبت مي كنند كه انگار نصب سرعت گير لطفي است كه بايد به آن ها بشود و آن ها لياقت اين لطف را نداشته اند در حالي كه درخواست ايشان در واقع توهيني است به شخصيت خود ايشان و بقيه ي مردم! نصب سرعت گير در سطح خيابان يعني «آهاي يابو سرعتت را كم كن!» و اين معني را مي دهد كه چون شما شعور نداريد كه با سرعت مطمئن رانندگي كنيد در نتيجه بايد براي شما مانع بگذاريم كه مجبور باشيد سرعت تان را كم كنيد! اگر ما انسان هاي قانونمند و بافرهنگي بوديم احتياجي نبود كه براي كنترل ما سرعت گير نصب كنند. يا مثلا نصب نرده هاي بلند در وسط خيابان هايي كه در آن ها پل هوايي عابر پياده وجود دارد به خاطر اين است كه مردم را وادار به استفاده از پل هوايي كند و معني عاميانه ي آن اين است «آهاي گوسفند از وسط خيابان رد نشو از روي پل برو!» چون معمولا نرده و پرچين را براي حيوانات و احشام نصب مي كنند اما چون ما عادت به استفاده از قانون كه در نهايت به نفع خود ما است نداريم اجبارا بايد براي ما هم پرچين نصب كنند كه البته باز هم بسياري از مردم زحمت بالا رفتن از اين پرچين ها را كه گاه بلندي شان به دو متر هم مي رسد به استفاده از پل هوايي ترجيح مي دهند و يا بعضا ميله هاي پرچين را مي شكنند يا مي برند كه بتوانند راحت از ميان آن عبور كنند تا مبادا خداي ناكرده مجبور به استفاده از پل هوايي نشوند! شما در هيچ كشور اروپايي يا آمريكايي نمي بينيد كه يك خيابان سرعت گير داشته باشد يا براي رد نشدن مردم از خيابان نرده و پرچين نصب كرده باشند چون در اين كشورها مردم براي قانون و مهم تر از آن براي شخصيت خودشان ارزش قائل هستند و طوري رفتار نمي كنند كه شهرداري آن ها را احشام فرض كند و براي آن ها پرچين بكشد يا مانع بگذارد!
مشكلات راهنمايي و رانندگي ما يكي و دو تا نيست كه بشود در كوتاه مدت آن ها را برطرف كرد ولي اگر مسئولين اداره ي راهنمايي و رانندگي واقعا تصميم به حل اين مشكلات بگيرند لاينحل هم نيستند اما مشكل اينجا است كه اين سازمان سعي چنداني در حل اين مشكلات نمي كند و هر قانون جديدي هم كه تصويب مي شود فقط در چند روز اول به آن پرداخته و سختگيري مي شود و بعد از گذشت چند روز مثل تمام قوانين ديگر كه هر روزه توسط رانندگان نقض مي شود و تذكري هم داده نمي شود فراموش مي گردد. مثلا الان ديگر نمي بينيم يا كمتر مي بينيم كه يك افسر راهنمايي و رانندگي اتومبيلي را كه بر روي خط عابر پياده توقف كرده جريمه كند در حالي كه در ابتداي اجراي اين طرح جريمه ها با شدت اعمال مي شد.
خيلي از قوانين بين المللي رانندگي هم هستند كه يا اصلا در كشور ما اجرا نمي شوند و يا اگر هم قانونش هست كسي را به دليل تخلف از آن جريمه نمي كنند. براي مثال اتومبيلي كه قصد دارد مسير خود را از يك خط به خط مجاور عوض كند بايد براي مسافت حداقل 50 متر راهنما بزند و بعد مسير را عوض كند يا مثلا در هيچ كجاي دنيا وقتي شما به يك تقاطع چراغ قرمز دار مي رسيد وقتي كه چراغ قرمز است حق گردش به راست را نداريد مگر اين كه چراغ جداگانه اي براي گردش به راست وجود داشته باشد يا اين كه قبل از تقاطع مسير جداگانه اي را براي گردش به راست تعبيه كرده باشند اما ما در ايران مي بينيم كه تمامي رانندگان به راحتي در سر هر چهارراه و تقاطعي گردش به راست را انجام مي دهند و اين را هم حق خود مي دانند و براي ايشان واضح و بديهي است كه در قانون رانندگي گردش به راست هميشه آزاد است حتي اگر چراغ قرمز باشد! يا باز براي مثال بوق زدن در بسياري از كشورها جريمه دارد مخصوصا بوق زدن بي مورد و اگر مثلا شما براي متوجه كردن دوست خود كه از آن طرف خيابان مي گذرد بوق بزنيد و احيانا افسري در آن نزديكي باشد مسلما جريمه خواهيد شد اما در ايران بوق زدن اصلا جزئي از رانندگي درون شهري محسوب مي شود. من تا حالا با اتومبيل هاي زيادي برخورد كرده ام كه چراغ نداشته اند، راهنما نداشته اند، برف پاك كن نداشته اند و يا حتي شيشه و بعضا در نداشته اند و در خيابان مشغول تردد بوده اند اما تا به حال اتومبيلي را نديده ام كه بوق نداشته باشد و مالك اتومبيل بدون بوق رانندگي كند! آماري كه از اين مورد در دست هست اين طور نشان مي دهد كه در شهر تهران هر شهروند به طور متوسط در 24 ساعت شبانه روز در هر هفت ثانيه يك صداي بوق مي شنود، اين يعني بيش از دوازده هزار بوق در شبانه روز به ازاي هر شهروند تهراني!! به اين آمار دقت كنيد واقعا وحشتناك است و همين مي تواند عاملي باشد براي انواع و اقسام ناراحتي هاي عصبي و رواني. بوق زدن در ايران آنقدر عادي تلقي مي شود كه حتي در جلوي بيمارستان ها و مراكز درماني هم هر روز هزاران بوق زده مي شود و پليس هم عكس العملي نشان نمي دهد. تاكسي ها و مسافركش هاي شخصي هم كه بوق وسيله ي كسب و كارشان است و روزشان بدون بوق سپري نمي شود. حتي فروشندگان سيار هم كه اغلب با صداي ناهنجار بلندگوهاي خود موجبات اذيت و آزار ديگران را فراهم مي كنند از سوي پليس راهنمايي و رانندگي مورد مواخذه قرار نمي گيرند.
به هر حال براي بهتر شدن وضع رانندگي در ايران بايد خودمان همت كنيم و با صحيح و اصولي رانندگي كردن هم جان و مال خودمان را حفظ كنيم و هم به بهبود وضع ترافيك كمك كنيم. يادمان باشد در ايران هر سال بيش از چهل هزار نفر در حوادث رانندگي جان خود را از دست مي دهند كه اقوام و آشنايان من و شما هستند و اين يعني از نظر بزرگي ابعاد تلفات انساني هر سال در ايران يك فاجعه ي بم رخ مي دهد كه به علت پراكنده بودن و متمركز نبودن ممكن است كمتر به چشم مان بيايد.

